ماشینِ 206عه عزیزی که دیشب از پل فلزی رد شدی...
اولش با خودم گفتم اینهمه دختر بیحجاب با اونهمه آرایش و ریخت و وضع تو ماشین الان بهم فوش میدن و رد میشن...
اما رسیدی بهم و دیدی که عکسِ بزرگ آقای خامنهای رو دستم گرفتم و سرچهارراه ایستادم...
پرچمتو آوردی از پنجره ماشین بیرون و بم گفتی: ماشالااا خواهرممم!
خواستم بدونی حالمو خوب کردی خیلی:)
این روزها اونقدر کلمه برای نوشتن و موضوع برای پروبال دادن دارم که نمیدونم برای تخلیهی ذهنم اول از کدوم یکی باید شروع کنم....
خدایا امشب ازت میخوام تکتکمونو از تو لجن زاری که خودمون واسه خودمون درست کردیم نجات بدی:)
کتابِ "مکیالالمکارم" رو خیلی دنبالش گشتم تهش همینجا پیداش کردم...تو کتابخونهی باباجان!
شبهای قدر، دوست دارم تکو تنها باشم...
کمتر با آدمها چشم در چشم بشوم.
کمتر حرف بزنم.
چت نکنم.
حتی از کسی خبر نداشته باشم.
دلم میخواهد گوشهی مسجدی کِز کنم،
چراغها خاموش باشد؛
یک نفر روضه بخواند؛
من هم بعد از یکسال با خدایِ خودم خلوت کنم...
برایش درد و دل کنم
بگویم چهها گذشت و چهها از سر گذراندم...
بگویم تا سالِ دیگر همین موقع، که باهم قرار داریم چهها میخواهم.
اما پارسال...
پارسال تمامِ محاسباتم بهم ریخت!
خیلی اتفاقی یکی از بچهها را شبِ قدر دیدم و آن شب باهم بودیم و حرف زدیم...
بعداً که داشتم آن شب را برای یکی دیگر از دوستانم تعریف میکردم، دیدم که حالتِ صورتش تغییر کرد...
با لحنی خردهگیر گفت که چرا نگفتم فلانجا میروم که او هم همراهم بیاید.
فکر کرد از قصد او را راندهام...
یک دفعه بنایِ همیشگی آن تفکرِ قبلی درونم فرو ریخت...
احساسِ گناه کردم!
آدمیزاد به خاطر لذتهای خودش چه خودخواهیهایی که ناخواسته مرتکب نمیشود...
من کی باشم که بخواهم کسی را از درگاهِ خدا دور نگهدارم؟
گوشهی مسجد نشستن به چه قیمتی؟
لذت تنهایی با خدا برایِ چه دینی؟
مگرِ خودِ خدایش همیشه نگفته جمعیت و جماعت دوست دارد؟
تکروی تا کِی؟
آن هم شبی که قرار است تقدیرِ همهی ما را مشخص کنند؛ نباید کنارِ هم باشیم؟
اما امسال شبِ قدر همانطور شد که خدا میخواست...
همه کنارِ هم زیرِ آسمان با پرچمی که اسمِ خودش میان آن میدرخشید!
انگار که خدا میخواست تقدیرِ این مردم را با همین کشور با هم بنویسد و رقم بزند!
این خدا دوست داشتنی نیست؟
وقتی میدانی چقدر دوست دارد که به درگاهش عبادت کنی ولی
از حقِ خودش میگذرد...
حقِ خودش را به مردم میبخشد تا راه را پیدا کنند...
چنین خدایی ستودنی نیست؟
به قول جنابِ حافظ:
"ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود"