خیابون مهر رو دوست دارم.
آدمایی که شبا میان اونجا رو هم همینطور.
چایی و بیسکوئیت هرشب واقعا میچسبه.
نسکافههاشون خون میشه میره تو رگام.
قرصِ ماه که هر شب از پشت اون درخته پیداس.
اون خانوم پیری که سواد از سر و روش میباره و با مهربونی به خانومای بدون حجابی که میان تو جمعمون پرچم میده و صداشون میکنه: دخترم.
اون مامانی که هر شب با نینی میاد.
همشون انگاری شدن خانوادم!
راستش را بخواهی بعد از رفتنت هنوز هم حالم سرِجایش نیست.
انگار غمت در قلبم حل شده و حالا هر روز یکعالمه خون، مالامالِ غم، پمپاژ میشود در رگهایم.
هنوز کسی مرا به خاطرِ از دست دادنِ تو در آغوش نگرفته و تسلی نبخشیده.
هنوز کسی برایم روضهی نبودنت را نخوانده و آرامم نکرده.
بعد از تو هرشب آوارهی خیابانها و دربهدر کوچههاییم.
عَلَمی که زیر بیرقِ حضرت ابلفضل محکم نگهش داشته بودی را سپردی دست ما و تنهایمان گذاشتی.
حالا ماییم و داغِ تو در سینه و چشم انتظار مهدیزهرا...
- گَهی گریان،
گَهی خندان،
گَهی چون اَبر سرگردان،
گَهی عاقلتر از عاقل ،
گَهی نادانتر از نادان!
مثل هرشب لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت خونه مامانجاناینا.
وسط کوچه منتظر مامانجان، باباجان بودم که گوشیم زنگ خورد.
خبر شهادت...
من از این خبرها دلِ خوشی ندارم.
از حسِ مبهوت شدن و از درون فرو ریختن متنفرم.
گوشی قطع شد.
مامان با گریه سمتم آمد و گفت راسته؟!
مامانجان با گریه سوار ماشین شد.
تا برسیم اشک از چشمانم میجوشید.
پیاده شدم.
صداها زیاد بود.
بهترین وقت برای اینکه بلند بلند گریه کنم و صدایم را کسی نشنود.
کنار پیادهرو سر به پرچم ایران گذاشتم ایستاده گریه می کردم.
خانومِ بدون حجابی با ماشین رد شد و با انزجار چیزی حوالهام کرد.
اشکهایم را پاک کردم و ایستادم وسط خیابان
پرچم را تا جایی که میتوانستم بالا بردم و فریاد زدم:
اللهاکبر
جمعیت برگشتن و نگاهم کردند
دوباره فریاد زدم:
اللهاکبر
این بار مردم همراه شدند و فریاد اللهاکبر بالا رفت.
اشک دوباره از چشمانم سرازیر شد.
محکمتر گفتم:
اللهاکبر
صدایم در باغغدیر میپیچید.
خودم را بین غم و کینه گم کردم:
مرگ بر اسرائیل
مامانم از آنطرف خیابان گفت ماشالااا.
مرگ بر آمریکا
ابروهایم در هم گره شد و محکمتر فریاد زدم:
حسین حسین شعار ما ، شهادت افتخار ما
سردسته شدم.
من میگفتم و مردم تکرار میکردند.
یکجایی به بعد چشمان و دهانم باهم خشک شد.
صدایم دیگر درنمیآمد
همچنان اما ادامه دادم:
حیدر حیدر، حیدر حیدر
دختری به سمتم آمدم.
همچنان اخمهایم درهم بود.
صدایم کرد و گفت:
این آبجوشه رو برا تو آوردم.
دیدم دیگه صدات درنمیاد.
اگه چایی خواستی هم بگو بیارم واست.
اخمهایم باز شد و لبخند زدم و گفتم:
خیلی لطف کردی عزیزم، خیلی!