eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
47 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
خیابون مهر رو دوست دارم. آدمایی که شبا میان اونجا رو هم همینطور. چایی و بیسکوئیت هرشب واقعا می‌چسبه. نسکافه‌هاشون خون می‌شه میره تو رگام‌‌. قرصِ ماه که هر شب از پشت اون درخته‌ پیداس. اون خانوم پیری که سواد از سر و روش می‌باره و با مهربونی به خانومای بدون حجابی که میان تو جمعمون پرچم می‌ده و صداشون می‌کنه: دخترم. اون مامانی که هر شب با نی‌نی میاد. همشون انگاری شدن خانوادم!
راستش را بخواهی بعد از رفتنت هنوز هم حالم سرِجایش نیست. انگار غمت در قلبم حل شده و حالا هر روز یک‌عالمه خون، مالامالِ غم، پمپاژ می‌شود در رگ‌هایم. هنوز کسی مرا به خاطرِ از دست دادنِ تو در آغوش نگرفته و تسلی نبخشیده. هنوز کسی برایم روضه‌ی نبودنت را نخوانده و آرامم نکرده. بعد از تو هرشب آواره‌ی خیابان‌ها و دربه‌در کوچه‌هاییم. عَلَمی که زیر بیرقِ حضرت ابلفضل محکم نگهش داشته بودی را سپردی دست ما و تنهایمان گذاشتی. حالا ماییم و داغِ تو در سینه و چشم انتظار مهدی‌زهرا...
- ‌ گَهی گریان، گَهی خندان، گَهی چون اَبر سرگردان، گَهی عاقل‌تر از عاقل ، گَهی نادان‌تر از نادان!
مثل هرشب لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت خونه مامان‌جان‌اینا. وسط کوچه منتظر مامانجان، باباجان بودم که گوشیم زنگ خورد. خبر شهادت... من از این خبرها دلِ خوشی ندارم. از حسِ مبهوت شدن و از درون فرو ریختن متنفرم. گوشی قطع شد. مامان با گریه سمتم آمد و گفت راسته؟! مامانجان با گریه سوار ماشین شد. تا برسیم اشک از چشمانم می‌جوشید. پیاده شدم. صداها زیاد بود. بهترین وقت برای اینکه بلند بلند گریه کنم و صدایم را کسی نشنود. کنار پیاده‌رو سر به پرچم ایران گذاشتم ایستاده گریه می کردم. خانومِ بدون حجابی با ماشین رد شد و با انزجار چیزی حواله‌ام کرد. اشک‌هایم را پاک کردم و ایستادم وسط خیابان پرچم را تا جایی که می‌توانستم بالا بردم و فریاد زدم: الله‌اکبر جمعیت برگشتن و نگاهم کردند دوباره فریاد زدم: الله‌اکبر این بار مردم همراه شدند و فریاد الله‌اکبر بالا رفت. اشک دوباره از چشمانم سرازیر شد. محکم‌تر گفتم: الله‌اکبر صدایم در باغ‌غدیر می‌پیچید. خودم را بین غم و کینه گم کردم: مرگ بر اسرائیل مامانم از آنطرف خیابان گفت ماشالااا. مرگ بر آمریکا ابرو‌هایم در هم گره شد و محکم‌تر فریاد زدم: حسین حسین شعار ما ، شهادت افتخار ما سردسته شدم. من می‌گفتم و مردم تکرار می‌کردند. یک‌جایی به بعد چشمان و دهانم باهم خشک شد. صدایم دیگر درنمی‌آمد همچنان اما ادامه دادم: حیدر حیدر، حیدر حیدر دختری به سمتم آمدم. همچنان اخم‌هایم درهم بود. صدایم کرد و گفت: این آبجوشه رو برا تو آوردم. دیدم دیگه صدات درنمیاد. اگه چایی خواستی هم بگو بیارم واست. اخم‌هایم باز شد و لبخند زدم و گفتم: خیلی لطف کردی عزیزم، خیلی!
به خودت میای می‌بینی چه وصله‌ها بهت چسبیده! دوست همسر شهید؟ روضه‌تک خطی!
نصف شبی نشستیم با دوستم واسه هم روضه می‌خونیم
دو خط من می‌نویسم، دو خط اون
تا پایِ جان برایِ ایران