مثل هرشب لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت خونه مامانجاناینا.
وسط کوچه منتظر مامانجان، باباجان بودم که گوشیم زنگ خورد.
خبر شهادت...
من از این خبرها دلِ خوشی ندارم.
از حسِ مبهوت شدن و از درون فرو ریختن متنفرم.
گوشی قطع شد.
مامان با گریه سمتم آمد و گفت راسته؟!
مامانجان با گریه سوار ماشین شد.
تا برسیم اشک از چشمانم میجوشید.
پیاده شدم.
صداها زیاد بود.
بهترین وقت برای اینکه بلند بلند گریه کنم و صدایم را کسی نشنود.
کنار پیادهرو سر به پرچم ایران گذاشتم ایستاده گریه می کردم.
خانومِ بدون حجابی با ماشین رد شد و با انزجار چیزی حوالهام کرد.
اشکهایم را پاک کردم و ایستادم وسط خیابان
پرچم را تا جایی که میتوانستم بالا بردم و فریاد زدم:
اللهاکبر
جمعیت برگشتن و نگاهم کردند
دوباره فریاد زدم:
اللهاکبر
این بار مردم همراه شدند و فریاد اللهاکبر بالا رفت.
اشک دوباره از چشمانم سرازیر شد.
محکمتر گفتم:
اللهاکبر
صدایم در باغغدیر میپیچید.
خودم را بین غم و کینه گم کردم:
مرگ بر اسرائیل
مامانم از آنطرف خیابان گفت ماشالااا.
مرگ بر آمریکا
ابروهایم در هم گره شد و محکمتر فریاد زدم:
حسین حسین شعار ما ، شهادت افتخار ما
سردسته شدم.
من میگفتم و مردم تکرار میکردند.
یکجایی به بعد چشمان و دهانم باهم خشک شد.
صدایم دیگر درنمیآمد
همچنان اما ادامه دادم:
حیدر حیدر، حیدر حیدر
دختری به سمتم آمدم.
همچنان اخمهایم درهم بود.
صدایم کرد و گفت:
این آبجوشه رو برا تو آوردم.
دیدم دیگه صدات درنمیاد.
اگه چایی خواستی هم بگو بیارم واست.
اخمهایم باز شد و لبخند زدم و گفتم:
خیلی لطف کردی عزیزم، خیلی!
چهل روز از آن روزِ کذایی میگذرد.
چهل روز است که بیتو جهان درهم است.
چهل روز است که مرد بودن مشقِ هرشبم شده.
علیِ من
آقایِ من
سالارِ من
دلم برایت پر میکشد.
برای لحنِ صحبت کردنت.
برای لبخندهای پدرانهات.
برایِ صلابت عمامهی مشکیات.
برایِ دقت به نوشتههای ریز روی انگشترت.
دلم تنگ شده حتی برایِ عصایت.
چطوری بدونِ تو چهل روز دوام آوردیم؟
چطور هنوز نفس میکشیم؟
مگر نه اینکه میگفتیم
خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست؟
پس چرا قطره خونهای رگم، برای خونِ به زمین ریخته شدهی تو نمیجوشد؟
حالا امشب حلوایِ تو را دادند دستم!
توهینی بزرگتر از این که تو نباشی و من باشم و حلوایت را بخورم؟