eitaa logo
وارسته
26 دنبال‌کننده
335 عکس
46 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
تو زنده‌ای و باز دل ما به تو قرص است بگذار که دنیا همه در هم شده باشد...
ولی می‌دونین چیه؟ اکثر شهدای جنگ‌رمضان و جنگ ۱۲ روزه عشاق امام‌حسن بودن! عجیب نیست؟! امام‌حسن چه دری باز کردی واسه مُحبّات!
Mohsen Chavoshi 625680128_-342621330.mp3
زمان: حجم: 13M
شیپور جنگ را زده و یکباره صلح می‌طلبید ابلیس‌زادگانِ پلید‌ ای بدترینِ اهل زمین با ما رسیدگانِ به یقین پس مایلید قمار کنید! مردم، علاج در وطن است دنیا فقط لب و دهن است
راستشو بخوای دلم که نه..جانم برات تنگ می‌شه!
صحبت‌هایت را امروز در خیابان پخش کردند. صدایت را که شنیدم دوباره شانه‌هایم لرزید. جانم برایت تنگ شد. مقوا‌نوشته‌ای که دستم بود را جلوی‌ صورتم گرفتم و دوباره برایت اشک ریختم. این‌روزا به خودم بیشتر فکر می‌کنم. به عبارت "عارفه‌ی ابری" من چهل روز‌ است که ابرم ابرِ سراسر سیاه که مدام به‌هر بهانه‌ای می‌بارد. چهل روز است که با لباس‌های مشکی‌ام مانوس شده‌ام. روسریِ مشکی‌ام تنها یارِ شب‌های تارم شده. ولی خودمانیم.. چقدر قشنگ غمت بر جانم نشسته!
ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بده!
همه‌ی ما رفته بودیم مراقب‌شان باشیم! اما واقعیت این بود که ما بعد از مرگ سهراب می‌رسیدیم. مایی که گاهی دل‌مان برای آن بازمانده‌ی مغموم می‌سوخت، گاهی چشم‌مان از تصور رنج‌های مشابه و تعمیم‌شان به تمامِ شهر خیس می‌شد، گاهی خیال می‌کردیم باید تاوان زنده‌ماندنمان‌ را بدهیم و مراقب آن‌هایی باشیم که آنچه برسر ما نیامده بود را تحمل می‌کردند. همه‌ی ما آنجا بودیم بدون هیچ تصوری از آنچه پیش می‌آید و بدون این‌که بدانیم نوشداروی ما کدام دردِ کدام یک از این آدم‌ها را درمان می‌کند. [ما ایّوب‌ نبودیم..]
آدم‌ خیلی وقت‌ها فکر می‌کند ظرفیتِ خیلی چیز‌ها را ندارد... فکر می‌کند کاسه‌ی صبرش کوچک است. فکر می‌کند قلبِ کوچکش طاقتِ ذره‌ای رنج ندارد. به خاطر همین فکر کردن‌هاست که از خیلی چیزها در زندگی فرار می‌کند. فرار می‌کند اما بلخره یک روزی دستش را می‌گیرند و می‌گذارند همان‌جایی که یک عمر از آن فراری بوده. "مراسم خاکسپاری" برایِ من از همان چیز‌هایی است که یک عمر از آن فراری بودم. تصور آدم‌های مشکی‌پوش و داغ‌دیده که ممکن است مویه‌وزاری کنند و چنگ بر صورت بیندازند و از هوش بروند و بعد با دستان خودشان عزیزشان را به خاک بسپارند، بیشتر از اینها برایم وحشتناک بود. حتی در فیلم‌ و سریال‌های ساختگی هم به این صحنه‌ها که می‌رسید، سریع کانال را عوض می‌کردم. اما امروز اولین خاکسپاری عمرم را شرکت کردم. بلخره با ترسی چندین و چند سال یک‌دفعه چشم‌درچشم شدیم. من با بُهت و وحشت نگاهش می‌کردم و او هم بی‌مهابا مرا به سویِ خودش دعوت می‌کرد. کسی از میان جمعیت گفت: دوستشین؟ این دوستشه بگذارید بره پیشش آرومش کنه... مردم راه را باز کردند و من‌خودم را وسط معرکه‌ای می‌‌دیدم که تصورش هم عذابم می‌داد. اما بودم...بودم و نمی‌دانستم چرا آنجا ایستاده‌ام! چرا آنقدر نزدیک؟! دست و پایم را گم کرده بودم. شبیهه دختربچه‌ها دلم می‌خواست چشمانم را با دستم بپوشانم تا آن صحنه‌هارا نبیند. از تک‌تک آدم‌هایی که دور قبر حلقه زده بودند می‌ترسیدم. از خانمی که جیغ می‌زد و از حال می‌رفت. از مردی که از شدت غم سرخ شده بود. از شکلات‌هایی که با جمله‌ی" بدین بهش بخوره فشارش نیفته" دست به دست می‌شد. من از تیرگیِ لباس‌هایشان‌ هم می‌ترسیدم. حتی از سکوتِ بعد از داد زدن‌هایشان... ولی ایندفعه نمی‌خواستم فرار کنم. برعکس همیشه دلم می‌خواست بمانم و کاری کنم. اما نمی‌دانستم آدم اینجور وقت‌ها دقیقاً باید چه کاری انجام دهد! شاید "مراقبت" پایه‌ای ترین کارِ ممکن بود. اما من حتی مراقبت کردن هم بلد نیستم. مراقبت نیاز به "ترحم" دارد. من از "ترحم" هم یک عمر فراری بودم. از اینکه کسی دلش به حالم بسوزد همیشه متنفر بودم. اما حالا باید دل می‌سوزاندم تا "مراقبت" ریشه بدواند. همه‌ی چیزهایی که یک عمر امتناع می‌کردم؛ حالا زنجیروار ردیف شده بودند تا من قفلشان‌ را بشکنم. قفلِ آن عارفه‌ی بدقلق!