eitaa logo
وارسته
25 دنبال‌کننده
334 عکس
47 ویدیو
0 فایل
هم‌صحبتی چیزی بود هستم https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_bd2xwi6&btn
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم‌ خیلی وقت‌ها فکر می‌کند ظرفیتِ خیلی چیز‌ها را ندارد... فکر می‌کند کاسه‌ی صبرش کوچک است. فکر می‌کند قلبِ کوچکش طاقتِ ذره‌ای رنج ندارد. به خاطر همین فکر کردن‌هاست که از خیلی چیزها در زندگی فرار می‌کند. فرار می‌کند اما بلخره یک روزی دستش را می‌گیرند و می‌گذارند همان‌جایی که یک عمر از آن فراری بوده. "مراسم خاکسپاری" برایِ من از همان چیز‌هایی است که یک عمر از آن فراری بودم. تصور آدم‌های مشکی‌پوش و داغ‌دیده که ممکن است مویه‌وزاری کنند و چنگ بر صورت بیندازند و از هوش بروند و بعد با دستان خودشان عزیزشان را به خاک بسپارند، بیشتر از اینها برایم وحشتناک بود. حتی در فیلم‌ و سریال‌های ساختگی هم به این صحنه‌ها که می‌رسید، سریع کانال را عوض می‌کردم. اما امروز اولین خاکسپاری عمرم را شرکت کردم. بلخره با ترسی چندین و چند سال یک‌دفعه چشم‌درچشم شدیم. من با بُهت و وحشت نگاهش می‌کردم و او هم بی‌مهابا مرا به سویِ خودش دعوت می‌کرد. کسی از میان جمعیت گفت: دوستشین؟ این دوستشه بگذارید بره پیشش آرومش کنه... مردم راه را باز کردند و من‌خودم را وسط معرکه‌ای می‌‌دیدم که تصورش هم عذابم می‌داد. اما بودم...بودم و نمی‌دانستم چرا آنجا ایستاده‌ام! چرا آنقدر نزدیک؟! دست و پایم را گم کرده بودم. شبیهه دختربچه‌ها دلم می‌خواست چشمانم را با دستم بپوشانم تا آن صحنه‌هارا نبیند. از تک‌تک آدم‌هایی که دور قبر حلقه زده بودند می‌ترسیدم. از خانمی که جیغ می‌زد و از حال می‌رفت. از مردی که از شدت غم سرخ شده بود. از شکلات‌هایی که با جمله‌ی" بدین بهش بخوره فشارش نیفته" دست به دست می‌شد. من از تیرگیِ لباس‌هایشان‌ هم می‌ترسیدم. حتی از سکوتِ بعد از داد زدن‌هایشان... ولی ایندفعه نمی‌خواستم فرار کنم. برعکس همیشه دلم می‌خواست بمانم و کاری کنم. اما نمی‌دانستم آدم اینجور وقت‌ها دقیقاً باید چه کاری انجام دهد! شاید "مراقبت" پایه‌ای ترین کارِ ممکن بود. اما من حتی مراقبت کردن هم بلد نیستم. مراقبت نیاز به "ترحم" دارد. من از "ترحم" هم یک عمر فراری بودم. از اینکه کسی دلش به حالم بسوزد همیشه متنفر بودم. اما حالا باید دل می‌سوزاندم تا "مراقبت" ریشه بدواند. همه‌ی چیزهایی که یک عمر امتناع می‌کردم؛ حالا زنجیروار ردیف شده بودند تا من قفلشان‌ را بشکنم. قفلِ آن عارفه‌ی بدقلق!
یادمه یه‌بار از یکی شنیدم که می‌گفت می‌خواین ببینین امام‌ زمان چقدر به یادتونه؟ ببینید خودتون چقدر تو روز به یاد امام زمانین! هر وقت که فکرت رفت سمتِ امام(عج) بدون همون موقع امام داره بهت فکر می‌کنه... این روز‌ها فکر کنم امام کارای مهم‌تری دارند و نمی‌رسند که به یادم باشند. البته که این، "غفلت" به حساب نمی‌آید. هم من هم آدم‌های مثل من و هم امام خوب می‌دانیم که روزِ موعود نزدیک است. همه مشغولیم به آماده‌سازی... بلخره باید پرچم‌داری لشکر امام را یاد بگیریم یا نه؟! کی باورش می‌شد شب‌ها کنارِ هم در خیابان نماز استغاثه بخوانیم و هم‌زمان کل کشور برای فرج دعا کنیم؟! خدا می‌داند چقدر منتظرِ این‌ روزها بودم! اِنَّهُم یَرَونَهُ بَعِیداً وَ نَرَاهُ قَرِیباً ✨
داشتم یه روایتی می‌خوندم از کسی که تو هشت‌سال دفاع مقدس سرش ترکش خورده و اون قسمتی از مغز که مربوط به "خوابیدن" بوده رو از دست داده و الان چهل و دو ساله که بیداره!
ریزجزئیات زندگیش‌ اونقدر عجیب و خیلی وقتا‌ کلافه کنندس که حتی خوندنشم‌ اذیتم می‌کرد..
هدایت شده از بی‌نهایت
۴۲ روزه که دور تناوب در فیزیک رو با پرچم تکون دادن مردم‌تو خیابون یاد میگیرم. چون یک‌دور پرچم گردوندن هر کسی فرق میکنه.
بچه‌هاجون اینقد این آشه خوشمزه بود که نگووو
مزه بهشت می‌داد!