دلم برای این عکست حسابی تنگ شده بود!
هر دفعه وارد کلاس میشدم چشمم دنبال قاب تو میگشت تا به عکست لبخند بزند.
دفعه آخری که آمدم کلاس را یادت هست؟
استاد ده دقیقهای استراحت داد و من کل آن ده دقیقه را خیره به تو لبخند میزدم.
امروز هم آمدم.
راستش را بخواهی دل نگرانِ عکست بودم.
با خودم گفتم اگر روبان مشکی زده باشند دورِ قابت چی؟
نزده بودند...
بهتر که نزده بودند!
من این عکست را بدون هیچ تغییری دوست دارم.
عکست قوّت قلبم بود برای حفظ قرآنم.
هرجا کم میآوردم به تو نگاه میکردم.
دورِ آن عمامهی مشکیت بگردم آقا.
کاش همان موقعها گوشِ دنیا را کر میکردم که دوستت دارم.
کاش بیشتر برایت فوش میخوردم.
ولی چه فایده؟!
نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟
من خودم را تا آخر عمر مقصرِ کشته شدنِ تو میدانم.
اگر من نمیترسیدم از اینکه تو را فریاد بزنم، شاید الان هنوز هم بودی!
#روایت_زندگی
بعدالتحریر:
عکس سمت راست موقعی است که آقای خامنهای، پسوند "شهید" نداشت!
و عکس سمت چپ امروز عصر است؛ موقعی که من یتیمِ علیام...
چقدر خوبه آدم یکیو داشته باشه که باعث شه آدم بشینه سه چهار ساعت فکر کنه به حرفاش و دوباره خودشو رفرش کنه.