چاه نویس
من هیچ ، از این هیچِ پر از هیچ ، دگر هیچ تر از هیچ نمیدانم...
خدایا؛ منِ مرا از من بگیر.
چاه نویس
میگفت: تا زمانی که دردت رو نبینی و تجربش نکنی، نمی تونی ازش بیرون بیای!
از مشکلاتت فرار نکن..
یه اتاق خونه وقتی تاریکه میتونی
موقت بری توی حال، اما..
بازم راهت به اون اتاق تاریک میخوره!
فرار چاره نیست دنبال کلید چراغ اتاق باش!
برا تاریک های زندگی، باید دنبال روشنایی بود!
فرار یه راهکاره که موقت جواب میده!
ای مردم.. دیگه باید چه اتفاقی بیفته که برای داشتنش تشنه بشیم؟ چقدر باید از این همه بی سامانی، از این همه دل گرفتگی و از این همه دوری خسته بشیم تا بفهمیم چه کسی رو کم داریم؟ دیگه چی باید بشه که نبودنش رو فقط توی حرف نگیم؛ به اضطرارِ بودنش برسیم؟
چرا ما این همه دنبال حاشیه ایم و هنوز به اصل نرسیدیم؟ چرا برای همه چیز وقت داریم، جز برای کسی که ادعا می کنیم تمامِ امیدمان به اوست؟
چاه نویس
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعید اند
حال من روبه راه نیست، میدانی!
می شود تو برایم، کمی دعا خوانی؟
من به اِنسیان گفتهام ، التماس دعا!
تا خصوصی برایم، تو یک دعا خوانی!