-
می بینی اسماعیل؟!
باز از قافله شهدا جا موندیم
یادته گفتن راهیان به رزق نیست به دعوته؛
یه دو سالی هست که دعوت نشدیم یه دو سالی هست که دلتنگ وجب به وجب خاک و رملای شلمچه و طلاییه و چزابه و ... هستم
دلم برای خستگی های طول مسیر تنگ شده
دلم برای نماز یواشکی خوندن تو کانال لشکر چهل ویک ثاراللهِ قلاویزان تنگ شده
دلم برای پای برهنه راه رفتن توی خاکای تفحص نشده شرهانی تنگ شده
برای غروب دهلران، آدما چی می دونن ،چی می دونن ما کفتر جلد این جاها شدیم کفتر جلد شهدا...
کی می دونه که ما نون خور سفره ی حضرت زهرا شدیم
همه ی مایی که اونجا خواهر برادر بودیم موقعی که بهمون شیفت خادم می خورد چوب پر دست می گرفتیم دوربین دست می گرفتیم یا حتی موقعی که من می رفتم اون کانکس کتابفروشی باز می کردم
دلم برای همه چی تنگ شده...
دلم حتی برای غذاهایی که من اصلا دوسشون نداشتم ولی چون یه سید درستش کرده بود می خوردمم تنگ شد
دلم برای کبریتی خوابیدنامون برای موقع هایی که مدام مجبور می شدیم جامون رو عوض کنیم تنگ شد
اسماعیل دلتنگ چه چیزایی شدیما دلتنگ چیزایی شدیم که برا خیلیا خنده داره برا ما حسرت،حسرتی که دو سه سالیه که رو دلامونه
چی شد اسماعیل چرا جامونده شدیم،چه کردیم،نکنه تو این ایام خیلی جاده خاکی زدیم
هی اسماعیل هی که دلمون خیلی پر از این فراقه تنگ فکه ای که قرار بود برای ما مکه باشه،ماهم حاجی این مسیر...
دعا کن اسماعیل دعا کن باز بشینیم سر این سفره و روزیمون و از شهدا و حضرت زهرا بگیریم.
#مکاتبات
-
دارم به این فکر میکنم از براندازم شانس نیاوردیم،بلد نیستن دوتا شعر و شعار از خودشون بگن . .