وتین .
@vatiin_ir
°•°•°•
دینگ: ساعت چهار بیا هیئت کارت دارم
یعنی چیکارم داشت؟
بیخیال لابد درباره کلاس کار با اسلحهس منم که بلدم پس نمیرم،
اما اگه اون نباشه چی؟ کار مهمی باشه؟
همین فکرا تو ذهنم بود که دیدم چادر پوشیده جلوی آینه و با جملهی من میرم هیئت راه افتادم .
وقتی که رسیدم هیئت شلوغ بود
هرکی به کاری مشغولی
بعد از کلیشه بغل و احوال پرسی گفتم چی شده؟کار مهمی پیش امده؟
با یه لبخند خادما به هم نگاه کردن و دستش و کرد تو کیفش .
اما در نیاورد!!
گفت:میدونی که این چندسالی که تو مهرانی ماهم اینجا موکب داریم توی شهر جلوی امام زاده،این هدیه هم رزق حضرت رقیه بود که سه سالیه تو اون موکب به دست و نفس زائرا متبرک میشه .
لبخند رو لبم امد منتظر بقیهش بودم،خب؟
گفت:خب به جمالت روز دختر قسمت نشد
با فلانی گفتیم به نظرت چی خوشحالش میکنه گفت یه هدیه از طرف خانوم سه ساله،الانم قسمت شده این رزق یکیش مال تو باشه .
دستش و از کیف بیرون آورد؛یه عروسک صورتی با لپای سرخ :))
چقد منو یاد حرم خانوم سه ساله انداخت یاد نذر عروسک یادِ سید امیر و روضه هاش .
بغضم گرفته بود ولی نشکست و شروع کردم به پروسه ذوق و تشکر و ...
اما فقط خدا میدونست چقد دلم میخواد برسم خونه و براش روضه بخونم
کارمون تموم
بار و بندیل و بستیم و باز راهی خونه شدم دوباره همون کنج و اتاق،عضو جدید پناهگاهم امده بود
همونی که عجیب از لحظه اول دلم میخواست اسمش و بزارم "خانوم گل"
تو پناهگاه روضه خون شدم براش
"برا ضرحیت عروسک میخرم رقیه
اسم تورو میزارم رو دخترم رقیه ..."
نور شدی خانوم گل نوره این دل .
#مکاتبات
°•°•°•
خدایاشکرت که تو طول عمر ما
آدمایی رو بهمون نشون دادی که
خوبیشون باعث نزدیک تر شدن بهت
و حواس جمع شدنمون شد .
وتین .
@vatiin_ir
°•°•°•
ساکن ملک رضا شو، که درین امن آباد
کسی آواز پر تیر قضا نشنیده است
°•°•°•
-اما طوری نباشید
که به دست آوردنتان
آنقدری رمقمان را بگیرد
که جانِ به آغوشکشیدنتان را
نداشته باشیم..