جنوب داستانش برای من فرق میکنه
چون بچگیامو اونجا شروع کردم
توی هرمزگان و بندرعباس،تو سه راه برق .
بچگیم با شبای زلزله خیز بندر شروع شد موقع هایی که همه از احتیاطِ ریختن خونه ها میزدیم بیرون تو پارک و چمنا میخوابیدیم
برای کسیم فرقی نمیکرد تشک و چادر کناری غریبهس یا آشنا .
بچگیم تو شهری شروع شد که پر بود از رنگ از مزه غذاهایی با ادویه های مخصوص محلی و بازارایی با جنسای اورنجینال .
مردمایی که غیرت و معرفت عجیب سرشون می شد .
محال بود از تو بازار قدیمی کنار دریا که اگه اشتباه نکنم اسمش بازار حسینی بود دربیای و چشمت نخوره به مردایی با لباس روشن و پوستای تیره و دستای پینه بسته ای که کار و عار نمیدونستن و پول حلال در آوردن و خوب یاد گرفته بودن .
بچگیام با هوای شرجی بندر شروع شد
با صبح زود از خونه بیرون زدنای بابام و بوی سبزی معطر های زنه همسایه که همیشه مامانمو دعوت میکرد طبقه پایین برای هم صبحتی .
با طبق رو سر گذاشتن زنای اصیل جنوبی موقع ازدواج جووناشون و زنای عزیزِ اهل سنتی که برقع عضو جدا نشدنی از صورتشون بود .
آره بچگی من اینجا شروع شد کنار این آدمایی که هیچ وقت زیبایی های باطن و ظاهرشون فراموشم نمیشه .
کم سختی ندیدن این روزارم میگذرونن
فقط میمونه یه عده رو سیاه که شرفشون و این وسط باختن و دیر یادشون افتاد که جنگ از همون نه اسفندم از جنوب"میناب "شروع شد ولی یه عده الان دلسوز جنوب و سواحل سرخش شدن .
#مکاتبات
یا اباعبدالله خودت مدد برسون به همونایی که به عشقت از بچگی سنج و دمام زدن و یاد میگیرن .