eitaa logo
ۅاےۅ
78 دنبال‌کننده
589 عکس
102 ویدیو
2 فایل
در میانه ی ایزدان و اهریمنان همانجا که مردم نمیدانند تورا بَد بخوانند یا بِه تو نادیده گیر و به کس نیندیش تو خود میدانی که بر هر دو فرمان میرانی بلکم تو خود آنانی ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3013901 من @vaayoo
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار مثلا ننه‌ای چیزیشونی
هدایت شده از وی
📪 پیام جدید فکر کردن من التماسشون میکنم تا پیامم/زنگم جواب بدن و باهام بیان بیرون واسشون من آدم اضافی ام شایدم یه سرگرمی یه دلقک که بخندونتشون
از این عنا فاصله بگیری یه عنای بهتری خودشون میان سمتت
هدایت شده از وی
📪 پیام جدید سلاااااااام😉
هدایت شده از وی
📪 پیام جدید دلم برات خیلی تنگ شده وایو
هدایت شده از آبی.
https://eitaa.com/vay_oo تازه از سوال جواب‌ها و مشت و مال نکیر و منکر رهایی پیدا کرده بودی و خسته و کوفته، رسیده بودی بهشت. منتظر بودی کلید کاختو تحویل بدن ولی جنگ جهانی راه افتاده بود و فرشته‌ها حسابی مشغول رسیدگی به امور اموات و شهدا بودن. خلاصه زیر یه درخت نشسته بودی و شیر عسلتو می‌نوشیدی که یه نفر با نیش باز اومد بهت خوش‌آمد گفت و آدرس چشمه آب گرم برای رفع خستگی و خواص درمانی داد. داشتی خوشحال و خندان می‌رفتی که از دور صدای ناله و عربده و جیغ و گریه شنیدی. نگو خیر ندیده آدرس جهنمو داده بود بهت. خلاصه اومدی برگردی ولی حس کنجکاویت گل کرد و فکر کردی اونجا صاحب نداره، رفتی ببینی چخبره. که ناغافل، نگهبان دوزخ جلوتو گرفت: - کجا به سلامتی؟ - هیچی والا می‌خواستم برم یه فلاسک آبجوش بگیرم واسه چای. اون بزرگوار هم با یه قیافه نگهبان دوزخی نگاهت کرد و فهمیدی باید محل رو سریعا ترک کنی. اومدی بری که بهت گفت: - یه لحظه صبر کن! سر جات خشکت زد و ادامه داد: - دنبالم بیا. توهم افتادی به عز و جز و التماس و گریه که غلط کردم دیگه بدون اجازه جایی نمیام و... اون بزرگوار اومد بالا سرت از زمین بلندت کرد و یه چشم بند و گوش‌گیر داد بهت و گفت: - آتش جهنم به سادات حرومه. یه نفس راحتی کشیدی و کاری که گفته بود انجام دادی و دنبالش راه افتادی. لحظات به سختی سپری میشد. چیزی نمی‌شنیدی و نمی‌دیدی و حس نمی‌کردی. ولی امان از فشار دوزخ... خلاصه انگار که بهت الهام شد چشم و گوشت رو باز کنی. با یه فضای کاملا مه آلود مواجه شدی ولی صدای ناله پرسوزی شنیدی: - کوثــــر.....! صدا ناآشنا بود. - تو کی هستی؟ منو از کجا می‌شناسی؟ صدا دوباره ناله کرد: - کــــوثــر! منو ببخش.... دوباره سوالت رو تکرار کردی که جواب داد: - من... من رئیس سازمان سنجشم! اونقدر لعن و نفرین‌ پشت سرمه که معلوم نیست تا چند هزار سال بعد از ابد هم مجبور شم اینجا بمونم...! تو رو به همین خدای یگانه منو ببخش. با شنیدن حرف‌هاش اشک از چشمات شروع به چکیدن کرد.(البته قبل از رسیدن به زمین تبخیر می‌شدن.) با بغض گفتی: - می‌دونید شماها چه بلایی سر من و این نسل آوردید؟ بهترین سال‌های عمرمو من، پشت کنکور بودم. و یه شب اونقدر به خودم فشار آوردم که سکته زدم و الان اینجام... بار تموم حسرتای زندگی نکرده من رو شونه‌های شماست. صدای ناله به ضجه و شیون تبدیل شد. با خودت فکر کردی اونقدری آه این جوونا پشت سرش هست، لااقل تو ببخش. دلت به حالش سوخت. اشکاتو پاک کردی و گفتی: - ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی، تو بمان با دگران... وقتی برگشتی بهشت، یه نفر رو دیدی که کنار درختت منتظره. خیلی مؤدبانه سلام کرد و یه سند منگوله دار و یه کلید از زیر ردای سفیدش درآورد و بهت داد. نگاهی به سند انداختی و دیدی که روش نوشته: قصر الماس، آسمان سوم. با تعجب نگاهش کردی و گفتی: - ولی من یه قصر زمرد تو آسمون دوم داشتم! اون لبخندی زد و گفت: - درسته. این پاداش گذشت از اون بنده بیچاره خداست. حالا هم سوار این مرکب بهشتی بشید و به قصرتون برید. و تو با چشمانی که اشک درشان حلقه زده بود راهی آسمان چهارم شدی. از طرف: https://eitaa.com/tedaboutU
ۅاےۅ
https://eitaa.com/vay_oo تازه از سوال جواب‌ها و مشت و مال نکیر و منکر رهایی پیدا کرده بودی و خسته و
پاره شدم کاش ببینم اون صحنه‌ی عجز و لابه رئیس سازمان سنجشو واقعا😂😂😂😂
هدایت شده از وی
📪 پیام جدید https://eitaa.com/vay_oo/4359 حق با توعه از سگ کمترم اگه ایندفعه اول پیام بدم دو روز دیگه من:هاپ هاپ
به یکی از دوستان گفتم وویس بگیره واق واق کنه تا ببخشمش