eitaa logo
هُـبوط
154 دنبال‌کننده
10 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ققنوسِ نُکتِرین 📜 سرزمین نُکتِرین در تاریکی عمیقی فرو رفته بود ؛ زمانش رسیده بود! بوی ترس تمام جنگل اِبون‌وودِ کهن را فرا گرفته بود؛ در آن شب نور ماه خونین فلک را پر کرده بود!. نِگراماره دریایی باقی مانده از اقیانوس تتیس شمالی طوفانی بود و امواج قدرت‌مندش صخره هارا میشکافت! فریاد کلاغ ها تمام جنگل را پر کرده بود. زمان ظهور فرا رسید؛ صدای جاری شدن رود مقدس سانگ‌وِیل خبر از آن بود که چهارصدمین سال در حال پایان است و زمان بیدار شدن ومپایر های اعظم فرا رسیده است. تمام آن ها در سالن بزرگ قصر کهن ایستاده و منتظر آمدن پادشاه بودند! صدای کشیک اعظم همهمه ایجاد شده را شکست و تمام سران قبایل و فرمانده هان به احترام آن برخواستند. _ پادشاه مورتال وارد می‌شوند!! سران قبایل سر های خود را به نشان احترام پایین آورده و فرماندهان احترام نظامی کردند. با صدای پادشاه تمامی آنان بلند شدند و در جاهای خود نشستند. سکوت سنگینی در سالن شکل گرفته بود که با صدای پادشاه شکسته شد! _ همگی ما خوب می‌دانیم که جاری شدن رود مقدس نشان از آن است که چهارصد سال به پایان رسیده و وقت آن است که انتقام خون گذشتگان به خصوص پسرم دارکان رو از آن انسان های بی ارزش بگیریم! من پادشاه سرزمین تاریک دستور می‌دهم که فرماندهان پنج قبایل به حالت آماده باش کامل باشند! زمان تنگ است.. باید هرچه سریع تر جهان را از وجود نحسشان پاک کنیم. پس از حرف پادشاه فرماندهان و سربازان نعره زدند و خود را برای جنگ بزرگ آماده کردند! کشیک اعظم با به صدا در آوردن زنگ سلطنتی ختم جلسه را اعلان کرد و تمامی بزرگان از سالن خارج شدند! _ لئون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ققنوسِ نُکتِرین 📜 مورتال به اقامتگاه پسرک جوان رفت؛ در زد و بعد وارد شد! پسرک رو به روی پنجره به بیرون خیره شده بود! مورتال به نزدیکی او رفت و دستش را روی شانه پسرک گذاشت؛ او فرزند دارکان بود و بزرگترین نوه مورتال! گابریل نگاه بی روحش را به چشمان آرام پدربزرگش گره زد. مورتال به بیرون خیره شد و لب هایش برای سخن تکان خوردند.. _ تو به زودی به سن بلوغ میرسی؛ شاید تا الان از خون حیوانات تغذیه میکردی اما در آینده ای نه چندان دور باید خودت رو برای شکار انسان ها و مکیدن خونشون آماده کنی! گابریل بلند شد و چرخی در اتاق زد.. _ بی صبرانه منتظر روزی هستم که در کنار شما انتقام خون پدرمو بگیرم.. مورتال لبخندی بر روی لبانش نشست! او خوشحال بود؛ تمام نگرانی هایش این بود که مبادا نوه‌اش همانند پسرش به انسان ها دل ببند.. و حال با حرفای او خیالش از بابت همچی راحت شد. صبح موعود فرا رسید!! درست 10سال بعداز سال نوسفرال روز به بلوغ رسیدن نوه ِ شاه مورتال فرا رسید تمام قبایل برای تبریک و حضور در این شادی به تالار بزرگ آمده بودند! همه جا غرق در شادی بود.. سران پنج قبایل هرکدام جداگانه برای تبریک به پیش گابریل می‌رفتند؛ اما گابریل تنها با تکان دادن سر از آنها تشکر می‌کرد؛ و این باعث می‌شد که همهمه‌ای در مهمانی شکل بگیرد. گابریل در آن لباس های اشرافی احساس خفگی می‌کرد؛ او هنوز نمی‌دانست که بال هایش می‌توانند او را از این جمع رهایی دهند.. ناگهان دست گابریل توسط شخصی کشیده شد و به پشت دیوار تالار برده شد. گابریل با دیدن فرد رو به رویش با لبخندی کوتاه به آغوشش رفت! آری، تآیلر دوست دوران بچگی گابریل که مدت ها پیش برای جاسوسی به میان انسان ها رفته بود باز دوباره برگشته بود تا خبرهای جدید را به شاه مورتال دهد. _ لئون
ققنوسِ نُکتِرین 📜 گابریل از او جدا شد و با لبخند او را سمت جایگاه خودش و پادشاه راهنمایی کرد! تآیلر با دیدن شاه سلام نظامی کرد _ درود بر پدر سرزمین نُکتِرین دانای دانایان جناب شاه مورتال شاه لبخندی بر لبانش نقش بست و لب زد _ خوش آمدی تآیلر؛ خیلی وقت بود منتظر آمدنت بودم تآیلر از جایش با اشاره شاه برخواست و لب به سخن گشود.. _ جناب فرمانورا من.. ناگهان کشیک اعظم جلو آمد و سخنان تآیلر با آمدنش قطع شدند. _ جناب فرمانروا امروز، روز جشن شاهزاده گابریل و مهم‌ترین روز توی سرزمین نُکتِرین هست بهتر نیست سخنان مخصوص به سیاست و جنگ رو برای موقع دیگه ای بگذاریم؟ شاه مورتال دستی به ته ریشش کشید؛ _ خیلی خب.. به ادامه مراسم میپردازیم!! تآیلر از جانب شاه مرخص شد و به کنار هم نژاد های خودش رفت. تآیلر به مدت ۱۰سال از گابریل بزرگتر بود اما این هیچ چیز از صمیمیت بینشون کم نمی‌کرد. پس از پایان جشن؛ همگی تالار را تخیله کرده و به کار هایشان مشغول شدند. دوروز از تولد شاهزاده گابریل می‌گذشت! شاه بر روی تختش که متشکل از دو مار بزرگ مابین و یک عاج فیل در وسط تاج تخت نشسته بود! او تآیلر را احضار کرده بود.. تآیلر پس از ورود به تالار مخصوص سران و بزرگان تعظیمی کرد و راست ایستاد _ سرورم؛ من در طی مدت زمانی که در کنار انسان ها بودم متوجه چیز های مهمی شده‌ام شاه سرش را تکان داد.. _ خب می‌شنوم تآیلر نفس عمیقی کشید و ادامه داد: _ آن ها توانستند اسلحه های عجیبی درست کنند که با توپ های کوچکی از جنس نقره پر می‌شدند آن ها قدرت این رو دارند که مارو نابود کنند.. آن ها برای این نبرد کاملا آماده اند؛ اگر زمان را غنیمت نشماریم فرصت درست شده برای نابودی کامل آن هارا از دست داده‌ایم. _ لئون