وِداد
_🤍
خبرش آوردند که پادگانهای نظامی یک به یک به تصرف مردم درآمدند.
مشوش شد .
سراغ اوین و ساواک را گرفت؛
گفتند که
آنهاهم.
نگاهی به بیرون پنجره انداخت.
با دستان نحیفش چادر مشکی را به کمر زده از خانه بیرون رفت.
شهر در شلوغی فرو رفته بود.
مردم گروه گروه بر سر دستگاه های دولتی بودند و ارتشیان هم پشت مردم ایستاده حمایتشان میکردند.
دست خودش نبود.
هرکجا که میرسید ؛
میایستاد .
نگاه میکرد.
لبخند میزد
و رد میشد.
کوچه به کوچه ،خیابان به خیابان را طی کرد .
صدای شعار ها و الله اکبرهای مرد تمام شهر را فرا گرفته بود.
به مقابل ساواک که رسید؛ مردم زیادی بر سر درش ایستاده بودند
یکی اشک میریخت و یکی فریاد میزد.
انگار تنها او نبود که بهر مرور خاطرات آمده بود!
از داخل رفتن صرف نظر کرد زیرا دیدن عرق پیشانی پسرهای جوان از بر جلوگیری از حجوم مردم دلش را سوزاند.
تنها مقابلش نشست و نگاه کرد.
نه زندان را می نگریست و نه مردم را
پس چه چیز را؟
شاید....
"او"را
-راحتبخواب-
+داستانک+
#قسمت_یک
وِداد
شهید اکبر زجاجی برای : مجنون واژهها🌱✨ هدیه شما به شهید : حدیثکساء
عجب شهیدی...خدای من
معلم،
هنرمند،
مذهبی،
ورزشکار،
مبارز....🥺
ممنون از آشنا کردنم با این شهید....✨
به برادرانی که از جبهه آمدهاند بگویید:چه کردهاید؟
اینها را بنویسید!
اینها را ضبط کنید!
به خدا قسم ارزشمند است .
خود اینها یک کتاب می شود.
جنگ ما جنگی نیست که« تمام » شود...
-شهیداکبرزجاجی-
وِداد
به برادرانی که از جبهه آمدهاند بگویید:چه کردهاید؟ اینها را بنویسید! اینها را ضبط کنید! به خدا ق
وقتی میدانی مردمان روزی از یاد خواهند برد حقیقتهارا...