در خانه باز و پدر وارد خانه شد هنوز در را نبسته بود که
کوچکترین فرزند خانواده با عشق به پاهایش چسبید و صدا زد
_بابا...
بغل(:
پدر خسته خندید و او را به آغوش کشید
همان دم کودکی بزرگتر از اتاقش بیرون دوید و با شیطنت به دست پدر آویزان شد
_بابا...
چیخریدی؟...
پدر چشمکی زد و با وجود درد بسیار مچ دستش، عروسکی مو طلایی را به سختی از میان وسایل دست خود به دست دخترک داد. او هم جیغی کشید و با خوشحالی به سوی اتاقش رفت.
در پشت سر پدر بسته شد و صدای آرام فرزند پختهاش بر جان پدر نشست
_خداقوت باباجان.. خوش اومدین...
دستانش دستان پدر را آرام گرفت و کیسههای خرید را از آنها ستود
_بزارین کمکتون کنم..
همان لحظه پدر نگاهش فرق کرد!
آرام شد...
چنان آرام...
که گویی تمام خستگیهای وجودش در لحظهای نابودِ نابود شدند...
و به راستی چقدر اورا که عصای گذر از سختیها میشد...
دوست داشت(:
-داستانکطور-
وِداد
در خانه باز و پدر وارد خانه شد هنوز در را نبسته بود که کوچکترین فرزند خانواده با عشق به پاهایش چسبید
برای بابا مهدی کدوم فرزندیم رفقا؟...🙃
هدایت شده از بـ𓂆ـراےاو
حاضرم در راه دین از تن جدا گردد سرم
من بمیرم باک نیست ؛ اما بماند رهبرم ..
تقدیم به مجنون واژه ها .
امشب یاد گرفتم...
اگر میخواهم رفیق باشم باید تکیهگاه لحظاتش شوم
اگر میخواهم بیمعرفت نباشم باید هوایش را هرچند از دور داشته باشم تکیه گاهش باشم و
خبرش را بگیرم
در لحظات سخت تنهایش نگذارم...
مدیون خودم بابت نبودنهایم نباشم
از خودم برای تغییر شروع کنم💙