eitaa logo
وِداد
111 دنبال‌کننده
991 عکس
132 ویدیو
5 فایل
وِداد، یعنی خدا را نه برای بهشت، که برای خودش خواستن✨ کپی فقط با ذکر نام کانال لطفا(: جهت شنیدن دلگویه‌های شما(:👇🏼 https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=RQBfhWSxDniopsWt&btn=پیام.نا
مشاهده در ایتا
دانلود
وِداد
اشک؟ قول داده ام دیگر مقابل دشمن اشک نریزم تنها قدرت بگیرم بر کوبیدن ظلم و ایستادگی... اما می دانی
_خدایا می دانم که می بینی.... 🖤 ظهور او با تو اراده‌اش با ما یه روزی تمام این ظلمت ها را نابود می کنیم قول می دهم....
یــارَزاق♡
.... مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ .... _ خدا را آنگونه که سزاوار اوست نشناختند🌱 -ڪَلام‌حق-
انسانها وجودی کمالگرا دارند.برای همین است که همیشه از ثروت و قدرت، نهایت آن را می‌خواهند.فکر می‌کنند اگر تمام ثروت جهان در اختیارشان باشد، قانع می‌شوند. یاتسلط بر تمام انسانها.درحالی که این ارضا نشدن بخاطر همان وجود کمال گرایی است که باید از قدرت و پول و لذت بگذرد و چیزی بزرگ‌تر و با ارزش‌تر از این سه را بیابد. آن گاه حتماً وجودش آرام می‌شود. -یڬ‌ قآچ‌ڪتابـــــ-📚
_برای خوشبختی خیلی جنگیدم... کارم.... خونه پنت هوس مورد علاقم.... انواع ماشین های توی پارکینگم..... همسر دکترام که از خانواده سرشناسی هستش.... دخترم که توی انواع زبان و هنر های موسیقایی بهترینه.... پسرم که مدرسه تیز هوشان درس می خونه و قراره بیزینس مارو ادامه بده ..... همه رو با جنگیدن و چنگ زدن به خوشبختی به دستشون آوردم😎 _الان خوشبختی؟ 🙃 لحظه ای به فکر فرو رفت نگاهش به تلفنش کشیده شد.... چند شب بود شوهرش خانه نیامده بود؟... دخترش!... یک ماهی می شد که دیگر حرف نمی زد و روانشناس هایی که آنهمه پول بابت ویزیتشان داده بود هم گفته بودند خود دخترک نمی خواهد خوب شود🥀.... پسرک مهربانش مدتها بود نخندیده بود و جز به تمسخر حرفی به زبان نیاورده بود... تازگی ها خیلی هم سرکش شده بود اصلا خانه نمی آمد اگر هم می آمد.... لبخند زد نگاهش را از گوشی زدود و گفت _هه معلومه پس الان داشتم بهت چی می گفتم؟ _پس چرا گریه می کنی!؟ متعجب دست به صورتش کشید... خیس بود خوشبختی بی حدو مرزش آخرسرهم اشک شوقش را درآورده بود 🥲🖤
یه وقتایی هم بهترین تصمیم رو می گیری اما همیشه حسرت اون انتخاب دومیه به دلت می‌مونه....
بهش گفتم یه مدته دیگه مثل قبل نمی‌تونم زیاد حرف بزنم یعنی حرفی برای زدن پیدا نمی‌کنم... گفت _شاید تازه یکم عاقل شدی! خندم گرفت _وا یعنی چی؟ با خنده جوابمو داد _آدمای عاقل حرف مفت و بی خودی نمی زنن امام علی هم گفتن که عقل که کامل بشه سخن کم می‌شه بعله.... تخریب و تشویق و نکته اخلاقی یه جا اصلا عالــــی😅❤️ -واگویہ هاے ‌پدرانہ-
بسمـِـ ربِّ الْعــٰالمین....
-یادوارهٔـ‌خاطراٺ- سالها پیش بود زمانی که جبر دنیا مرا از دنیای کودکی هایم در خانه ی پدربزرگ بیرون کشید و به دنیای تیره و تار بزرگ تر ها وارد کرد دوری از خانه پدربزرگ سخت ترین قسمت کودکی هایم بود شیطنت ها و بازیگوشی های کودکی در پستو های خانه.... و خب تمام شد تمام وعده دیدارم با آن خانه ویلایی که بهار گل های محمدی درخت های سبزرنگش، تمام خانه را معطر می کردند؛ به سالی دو بار رسید. کم به کم صمیمیت میان اهل آن خانه با من از بین رفت.... من هم غریبه شدم... اما آغوش هایشان غریبه نبود... خصوصا آغوش دلچسب پدربزرگ و مادربزرگ که همیشه با دیدنم سر شوق می آمدند. پدریزرگ مهربانم که در آن مغازه بزرگ خاک گرفته که سرتاسرش پر شده بود از سماور... آهن.... چکش و ترازویی که وزنه آویزش می کردیم و کلی شیطنت می کردیم کار می کرد و چقدر دلنشین بود وقتی از خاطرات کودکی ها و جاسوییچ های چراغ دار حرف می زدم؛ بلافاصله یکی از آن رنگ های زیبایش برایم می آورد و با آن دستان پیله بسته اش در دستانم می گذاشت. دوسال شد.... دوسالی که خاک پدربزرگ مهربانی که دوبار در سال می دیدمش را از من گرفت و من ماندم و حوض خاطرات... خاطراتی که کم بودنشان عجیب زخم بر دلم می زد و حسرتی عمیق به اشک های نوه های دیگر به دلم می انداخت.... شاید مقصر خانواده ام بود؟ که بود! راستش زمان خیلی زود می گذرد خیلی زود تر از حد تصور و آدمها را از ما می ستاید... ای کاش به فکر قلب هایی می بودیم که مدتها چشم انتظار دیدارمان بودند چشمشان به در خشک می شد و آخر هم خاک آغوشش را برایشان باز می کرد و مایی می ماندیم با حسرت روزهایی که می توانستیم باشیم و نبودیم🥀
وِداد
-یادوارهٔـ‌خاطراٺ- سالها پیش بود زمانی که جبر دنیا مرا از دنیای کودکی هایم در خانه ی پدربزرگ بیرون
چقدر بده که زندگیامون انقدر از هم فاصله گرفته بابا ول کنین یه روز این دغدغه های ناتموم زندگی رو پیش هم باشین اون گوشی های پر حرفتونم کنار بزارین یکم تو دنیای واقعی کنار هم باشین یکم
اینم سخنی از جناب ابتهاجــــ ♡
اشکی از چشمش چکید و لبخند زد جای پدر و دختر عوض شده بود همیشه پدر سرش را به آغوشش می کشید و حال دخترک سر پدر را به دامن گرفته بود و نوازش می کرد کمی سرش را خم کرد و به رسم ام ابیهایی دختران رسول در گوش پدر پچ زد _ الهی قربونت برم بابایی چقدر لبات خشک شدن!... هنوز تشنته؟...