بهش گفتم یه مدته دیگه مثل قبل نمیتونم زیاد حرف بزنم یعنی حرفی برای زدن پیدا نمیکنم...
گفت
_شاید تازه یکم عاقل شدی!
خندم گرفت
_وا یعنی چی؟
با خنده جوابمو داد
_آدمای عاقل حرف مفت و بی خودی نمی زنن امام علی هم گفتن که عقل که کامل بشه سخن کم میشه
بعله.... تخریب و تشویق و نکته اخلاقی یه جا اصلا عالــــی😅❤️
-واگویہ هاے پدرانہ-
-یادوارهٔـخاطراٺ-
سالها پیش بود زمانی که جبر دنیا مرا از دنیای کودکی هایم در خانه ی پدربزرگ بیرون کشید و به دنیای تیره و تار بزرگ تر ها وارد کرد
دوری از خانه پدربزرگ سخت ترین قسمت کودکی هایم بود شیطنت ها و بازیگوشی های کودکی در پستو های خانه.... و خب تمام شد
تمام وعده دیدارم با آن خانه ویلایی که بهار گل های محمدی درخت های سبزرنگش، تمام خانه را معطر می کردند؛ به سالی دو بار رسید.
کم به کم صمیمیت میان اهل آن خانه با من از بین رفت....
من هم غریبه شدم...
اما آغوش هایشان غریبه نبود... خصوصا آغوش دلچسب پدربزرگ و مادربزرگ که همیشه با دیدنم سر شوق می آمدند.
پدریزرگ مهربانم که در آن مغازه بزرگ خاک گرفته که سرتاسرش پر شده بود از سماور... آهن.... چکش و ترازویی که وزنه آویزش می کردیم و کلی شیطنت می کردیم کار می کرد
و چقدر دلنشین بود وقتی از خاطرات کودکی ها و جاسوییچ های چراغ دار حرف می زدم؛ بلافاصله یکی از آن رنگ های زیبایش برایم می آورد و با آن دستان پیله بسته اش در دستانم می گذاشت.
دوسال شد.... دوسالی که خاک پدربزرگ مهربانی که دوبار در سال می دیدمش را از من گرفت و من ماندم و حوض خاطرات...
خاطراتی که کم بودنشان عجیب زخم بر دلم می زد و حسرتی عمیق به اشک های نوه های دیگر به دلم می انداخت.... شاید مقصر خانواده ام بود؟ که بود! راستش زمان خیلی زود می گذرد خیلی زود تر از حد تصور
و آدمها را از ما می ستاید...
ای کاش به فکر قلب هایی می بودیم که مدتها چشم انتظار دیدارمان بودند چشمشان به در خشک می شد و آخر هم خاک آغوشش را برایشان باز می کرد
و مایی می ماندیم با حسرت روزهایی که می توانستیم باشیم و نبودیم🥀
وِداد
-یادوارهٔـخاطراٺ- سالها پیش بود زمانی که جبر دنیا مرا از دنیای کودکی هایم در خانه ی پدربزرگ بیرون
چقدر بده که زندگیامون انقدر از هم فاصله گرفته
بابا ول کنین یه روز این دغدغه های ناتموم زندگی رو
پیش هم باشین
اون گوشی های پر حرفتونم کنار بزارین
یکم تو دنیای واقعی کنار هم باشین
یکم
اشکی از چشمش چکید و لبخند زد جای پدر و دختر عوض شده بود همیشه پدر سرش را به آغوشش می کشید و حال دخترک سر پدر را به دامن گرفته بود و نوازش می کرد کمی سرش را خم کرد و به رسم
ام ابیهایی دختران رسول در گوش پدر پچ زد
_ الهی قربونت برم بابایی
چقدر لبات خشک شدن!...
هنوز تشنته؟...
.... یَـٰٓـأَیُّهَا الَّّذِینَ ءَامَنُواْ اذْکُرُاْ اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا....
_ ای اهل ایمان! خدا را بسیار یاد کنید🌱
-ڪَلامحق-
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- چشمات ببند و اسکرین بگیر...🙂🌱
@ezdehameeshgh