وِداد
-یادوارهٔـخاطراٺ- سالها پیش بود زمانی که جبر دنیا مرا از دنیای کودکی هایم در خانه ی پدربزرگ بیرون
چقدر بده که زندگیامون انقدر از هم فاصله گرفته
بابا ول کنین یه روز این دغدغه های ناتموم زندگی رو
پیش هم باشین
اون گوشی های پر حرفتونم کنار بزارین
یکم تو دنیای واقعی کنار هم باشین
یکم
اشکی از چشمش چکید و لبخند زد جای پدر و دختر عوض شده بود همیشه پدر سرش را به آغوشش می کشید و حال دخترک سر پدر را به دامن گرفته بود و نوازش می کرد کمی سرش را خم کرد و به رسم
ام ابیهایی دختران رسول در گوش پدر پچ زد
_ الهی قربونت برم بابایی
چقدر لبات خشک شدن!...
هنوز تشنته؟...
.... یَـٰٓـأَیُّهَا الَّّذِینَ ءَامَنُواْ اذْکُرُاْ اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا....
_ ای اهل ایمان! خدا را بسیار یاد کنید🌱
-ڪَلامحق-
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- چشمات ببند و اسکرین بگیر...🙂🌱
@ezdehameeshgh