وِداد
گفتیم از مسیر حرم اگر سوی تو بیاییم جمعیت کمترند.راحتتر ملاقاتت خواهیم کرد (:
گفتم راحتتر؟
خندهام میگیرد!
حرم آن زمان هنوز خلوت بود.اما زمانی که به سویت شتافتیم...
شگفتی وجودمان را در برگرفت.
جمعیتی چفت در چفت، شانه به شانه، به سوی تو میشتافتند!
عجب جمعیتی بود !
یاد حسین افتادم!
یاد کربلا!
انگار اربعینی دیگر بر پا شده بود.
همان نوحهها.
همان کمکهای همدلانه(؛
یکی آب میداد و یکی راه باز میکرد...
انگار عمودی به عمودی دیگر "کربلا" نزدیکتر میشد.
هر لحظه فشردهتر..
گریانتر..
هرلحظه...مشتاقتر(:
-اربعینِشهادت-
وِداد
_
به دلم افتاد...
چه اهمیتی دارد که اقلیتی در پشت ترسحرفهای بیخردانهاشان، پشت یک مشت گوشیِ خود بزرگ بین، نامنصفی میکنند؟
خدمتهایت را نمیبینند..
سفرهای مدامت به اطراف تا مشکل مردم حل شود..
راه انداختن پروژههای خاک خورده...
ایجادِ فرصتهای شغلی بسیار...
و نگرانیهایت برای کودکان و مریضیهایشان...
آنها فقط یک مشت ادعای مسکوتاند.
که حتی انسانیت را خوب نیاموختهاند.
بزرگانِما حتی بر مرگ دشمنانشان شادی نکردند.
اما اینها...
مهم نیست!
آنقدر زیادند کسانی که مریدت شدند.
آنقدر زیادند...
که آنها حتی"دیده"هم نمیشوند!
-محبوبِمردم-(:
وِداد
حضور پرشور جمعیت به سوی کوچهای راهیامان کرد.
کوچهای پر از افراد منتظر...
خانوادهها و کودکان در حالِ بازی...
اصلا انگار حاشیهی عجیبی در خداحافظی امروز بود.
لحظهای کسی اشک میریخت و
لحظهای پدری در آغوش دخترش از خستگی میخوابید.
اما هر دم وقتی صدای آوای آمدنش را میشنیدند، همه بر میخواستند و شور کوچهرا میگرفت.
او نمیآمد...جمعیت خیابان نمیگذاشت حرکتی بکند.
باز از خستگی مردم مینشستد و این حکایت مدام ادامه داشت...
-انتظارِدیدار-