وِداد
حرفی نمی زند ،انگار دیگر از آدم کردن من منصرف شده که سوی گاز می رود و درب قابلمه را با دستانش بر می
درفکر و خیالم به سر می برم که
صدای قدم هایش باعث می شود سرم را از روی اپن بلند کنم.
می بینمش که سمت پله ها می رود. چشمی در حدقه می چرخانم و با سرعت درحالی که گله مند ظرف غذای مرغ ها را از دستش می گیرم می گویم:
خوبه من هستم اینجا .خب وقتی هستم لازم نیست شما اینهمه پله رو بالا برین دیگه!
او درحالی که گله مند ظرف مرغ را از دستم می کشد غر می زند:
_تو برو درست رو ورخوان! نشمیه برا من کار کنی.
محکم ظرف غذارا می گیرم و سوی بالا می دوم و بی توجه به گلایه هایش می گویم:
_درسمم ورمی خوانم عشقم. نگران نباش!
به سوی طبقه ی بالا می روم و با خودم فکر می کنم که چقدر او را
با وجود تمام غر زدن هایش
که آنهاهم از سر محبت هستند،
فقط بخاطر لبخندی که برلبانش می نشیند و کنار چشمش را چین می اندازد،
دوست دارم.
به راستی کاش بتوانم روزی از سر زحماتی که برای بنده های خدا و عزیزان خدا می کشم پیر شوم
نه از منفعلی آدمهای امروزی و افسردگی ناشی از نامفیدی زیاد...
- مادربزرگ النگو طلایی3 -
وِداد
درفکر و خیالم به سر می برم که صدای قدم هایش باعث می شود سرم را از روی اپن بلند کنم. می بینمش که سمت
_دعای کمیل خواندن با زمزمه های تو بیشتر می چسبد❤️🩹✨
امام صادق علیه السلام
برای هر چیز زکات و صدقهای است، و زکات علم آن است که به اهلش یاد داده شود.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-