واژههای فراری این روزها قرار از سامان زندگیام ستاندهاند.
مدام ذرهبین قضاوت شدن ها و نشدن ها را به دست میگیرند و تازیانه میزنند، امیدک کوچک قلبم را برای بهتر شدن،برای رشد یافتن و پرواز کردن.
اما گمانم دیگر بس است .
دیگر نمیخواهم دلنگران ترسها و لرزیدن های شبانهی امیدکم باشم. میخواهم برخیزم و شروعی جدید را برای شدنهای آیندهام آغاز کنم.
شروعی سرشار از تجربههای گذشته و ترس های نهفتهای که خواه ناخواه همهجا سایه به سایه دنبالم میکنند.
اما میخواهم اینبار به جای فرار، دست رفاقت به حضورشان بدهم و امنیت را در دلهای بیقرارشان برقرار کنم.
به امید او که همیشه جز خیر چیزی را برایم رغم نمیزند
-اندراحوالات-
گاهی به نشدنها فکر میکنم
میترسم.. از خداحافظیهای تلخی که بغض میشود بر دامن بیگناه گلویم و اشک میشود درآغوش چشمانم..
از پشت سر گذاشتن خاطرات ،از آغاز و شروع نو، از خطا از خطا از خطا...
شاید حرفهایم بیمعنی و غیرقابل درک باشند، اما گویا تمام وجودم فریاد میزند که یک چنین شروعی را لازم دارد برای به رقص آوردن قلم برای حس شاعرانهی گم شدهی دلدادگیهایم .
امیددارم که میشود..اگر بخواهد و بخواهم حتما میشود(:
-اندراحوالات-
امیرالمؤمنین علی (عليه السلام):
خشم، دشمن توست. پس، او را بر خود مسلّط مگردان.
ـ ـ ـ ــــــــــ❀ــــــــــ ـ ـ ـ
-گُفتہهاۍناب-