داستانهایی که این مدت شنیدم، شده مثل یک تودهی سمی بغضی که هر از چندلحظه یک راه کوچیکی به دنیای بیرون چشمهایم باز میکنه و قطرهی اشکی میشه روی گونههام.💔
با خودم میگم چطور میشه که یک آدم نسبت به مرگ کسی بیتفاوت میشه؟ انواع چطور میشهها توی سرم میچرخه و تهش باز هم بغضی میشه، برای دلی که اومده بود به زمین تا سفید و زیبا به خدای خودش برسه اما چرکهای نفس و ظلمتها جوری بهش غالب میشن که در آخر حتی کورسوی نوری براش باقی نمونه تا وقتی داره به یه «آدم» آسیب میزنه دست و دلش رو بلرزونه....
وِداد
با خودم میگم چطور میشه که یک آدم نسبت به مرگ کسی بیتفاوت میشه؟ انواع چطور میشهها توی سرم میچر
بیشتر دارم به سیر تفاوت آدمها فکر میکنم
و جالب اینه به بیشترین چیزی که میرسم متاسفانه یک واژه کلیشهایه به نام فضای مجازی
اینکه چطور با استفاده از انواع رسانههای جذاب که همهی ما گرفتارشون هستیم، انواع تفکرها رو از نگاههای روانشناسی تاریک و زرد به زندگی گرفته تا نگاههای جهانی و سیاسی رو به ذهن آدمها القا میکنن از نگاه سرمایه داری نسبت به بی ارزشی انسانهای فقیر گرفته تا از نگاه هیتلر که انسانهای ضعیف باید نابود بشن😐
ولی ته ته همهی اینها یه کار بزرگ ازمون بر میاد اینکه
نسبت به خودمون و ندانسته هامون بیتفاوت نباشیم
راستش توی دنیای الان بنظرم اصلا سن مطرح نیست و باید همه بجنگیم بابت چیزهایی که در طول روز برامون سوال میشن و جوابی براشون نداریم
باید دنبالش باشیم و نه فقط از یک منبع از منبعهای مختلف بگردیم تا جوابهای فیک و غلط و باورهای اشتباهمون رو هم شناسایی کنیم
توی فضای مجازی مصرف کننده صرف نباشیم!
دقت کنیم ، گاهی یاد بگیریم و گاهی نقد کنیم
و درآخر حتی تولید کننده باشیم👌
خب خب حس میکنم زیاد حرف زدم و واقعا باید بگم یه وقتایی این نوشتنه و حرف زدنه یک موهبت بزرگه
چون هم بهت نشون میده که چه چیزی ذهنت رو درگیر کرده هم اینکه واقعا انگار با خودت حرف میزنی و یه جواب گنده به خودت میدی🌚