کنار یکدیگر در ماشین نشسته بودیم و حین تکان دادن پرچمها، سربه سر هم میگذاشتیم. ایدهی قشنگ عمو با آمدنش و راهی شدن جمعیامان، خیلی دلچسب بود. ماشین به خاطر انبوه جمعیت و ترافیک مدام میایستاد و من در این فرصت به هموطنهای عزیزم لبخند میزدم و برایشان دست تکان میدادم. گاهی هم درگیر و دار پرچمم میشدم که در هم نپیچد و به ماشینی یا کسی نخورد و... ناگهان دیدم از دور مردی با انرژیای خواستنی قرآن بالای سر ماشینها میگیرد و با لبخند، بلند بلند دعای خیر بدرقهاشان میکند.
من با تمام وجود با دیدنش ذوق کرده و به تکاپو افتاده بودم، پرچم را پایینتر بگیرم تا نکند حین عبور از کنارمان میله به او بر خورد کند. در همین گیر و دار بودم که کنارمان رسید و قرآن را بالای سر ماشینمان گرفته، با لبخند بهمان گفت:
سایتتون مستدام!
تشکر کردیم. مرد خواست از کنار پرچمم رد شود که مرا دید. با لبخند دستش را داخل پنجره آورد و در حینی که قرآن را روی سرم داخل ماشین میچرخاند، زمزمه کرد:
ماشاءالله دخترم! عاقبت بخیر بشی(:
بگویم بغض کردم باورتان میشود؟ قطعا نه! اما من به واقع از شدت گرمای این دعای پرمحبت و احساس این همدلی، چنان دلم گریهی خوشحالی میطلبید که حد ندارد. اما توانستم فقط سلامت باشید خیلی ممنون پر انرژیای تقدیمش کنم و او را با نگاه و لبخندم بدرقه کنم...
ایکاش همانجا پیاده میشدم ومیگفتم: ممنونم آقا که محبتتون رو بهمون هدیه میکنین. ممنونم بابت دعای قشنگتون. ممنون که اینطور خلاقانه و به تنهایی یک چنین گرمایی رو به هممون دادین
ممنونم از حضورتون. ممنونم💕
_محبتِقرآنی_
درسته عکس چپرچلاغ افتاد ولی من قراره این عکس رو نگه دارم بابت حس قشنگی که امشب بهم هدیه کردید🌱❤️🩹
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFRتلاوت سوره فتح.mp3
زمان:
حجم:
27M
نوایِعشقتقدیمِدلهاتون...🖤🎧
-دِلبرانهـ-
-سورهی فتح(:
علی فانی دعای توسل.mp3
زمان:
حجم:
15.7M
از توصیههایرهبرمونفراموش نکنیم...🌱
-دِلبرانهـ-
-دعایتوسل(:
وِداد
مردم با اراده سوز سرما هست ولی دلای همدلمون به وجودمون گرما میبخشه❤️🩹🇮🇷
از ابتدا که دیدمش عاشق هیجان پسرانه و شور کودکیاش شدم. با آن کلاه کج مشکلی و لباسهای بسیجی خیلی ابهت کودکانه گرفته بود. پسرک بامزه بچهها را دور خودش جمع کرده بود و با دستهای کوچکش لیزر و لانچیکوی چوبیاش را نشانشان میداد و با غرور میگفت:
_بعله یک بسیجی باید همیشه لیزرش همراهش باشه.
این همه اعتماد به نفسش برایم تأثیرگذار و جالب بود. قابل تحسین بود که مردان بسیجی جدی با او سخن میگفتند و شخصیت بزرگ و جایگاه برایش قائل بودند. حتی مسئولیتهایی راهم به او میسپردند. میخواستم ازش عکس بگیرم اما اصلا آرام و قرار یکجا ایستادن نداشت. همش همانکه میرفتم سمتش بگویم میایستی عکست را بگیرم، ناگهان میرفت یک سمت دیگر. لحظهای دستش لیزر بود و لحظهای چوب پر راهنمایی. لبخندم از این همه حس مسئولیت پذیریاش و قدمهای پرصلابتش ثانیهای از صورتم پاک نمیشد. آخر هم وقتی چند کودک کوچک تر را به دنبال خود صف کرده بود و حتی برایشان لباس بسیجی گیر آورده بود تا بروند جلوی جمعیت، با عجله سمتشان رفتم و گفتم:
-بچهها میشه ازتون عکس بگیرم؟
آنچنان زیبا بلهای تقدیمم کرد که کیف کردم. بماند که حواسشان به هر چیزی بود جز منی که مدام آمادهعکس گرفتن میشدم وگفتگوی آنها را درباب سطل آشغال و لباس و ... مشاهده میکردم. دیگر داشت خندهام میگرفت آخر بلند گفتم :
خب دارم میگیرممممم یک دو سه!
و این شد قاب دلنشین پسرکهای پسیجیِ بامزه امشب
_مردانِکوچکِبسیجی_