با تعجب نگاهم می کردند اینکه هرجایی دفتر سفید رنگم را با خود به دنبال می کشیدم و خودکارم همیشه به دستم بود یکی شان با تعجب از من پرسید که:
آیا خسته نمی شوی؟!...
لبخند مسکوتی زدم
با گفتن علایق متفاوتند کنجکاوی اش را بر طرف نمودم
ولی
تفلک حق داشت
نچشیده بود شاید
که
زندگی برای نوشتن چه لذتی می تواند داشته باشد (:
وِداد
بسمربالقلم✨✒️
گفتم :
نوشتن تاثیرات زیادی داره حتی آرزو ها و هدف ها رو وقتی می نویسی خیلی تاثیر توی رسیدن بهشون داره
حرفم را تایید کرد و با قاطعیت گفت :
_خدا به قلم قسم خورده.....!
-دیالوگِپَندی-
در تعجب افکار پوشالی عده ای بودم...
اینکه شعار بر آزادگی ای می دادند
که خود نیز در باورهایشان پیاده اش نکرده بودند
می گفتند پوشش ها آزاد شود
و چادر از سر دختران محجبه می کشیدند!
می گفتند ازادی بیان باشد..
بودهاااا
منتهی آنها شاید اصرار داشتند که بیشتر شود .
بهر همانم موکب های عزاداری را سر نگون می کردند!
طلبه ها را ازار می دادند و
دلیر مردانی را نیز شهید....
-چه آزادی عجیبی بود....🙃 ممنون که آموختید به ما آزادی یعنی چه...🥀