با آرامش قدم به مجلس محقرمان گذاشت.
خواب بود
آنچنان خواب که صدای گریه ها و هقهقهای میزبانانش را نشنید.
اما
تلخیاش آنجابود که خانوادهاش میان آن همه مشتاق نبودند...
اصلا گمان کنم پسرک ناخلفی کرده و قبل دیدار با آنها نزد منتظرانش آمده بود..
البته همین هم شد که لحظهای بالینش خالی نمیشد!
گویی همه قول داده بودند که به جای خانوادهاش...
خواهری کنند برای بینام و نشان مجلسشان....
_نمایشدینفروشی_
جوان بالای سن ایستاده بود و با قدرت بر سر پیرمرد فریاد میزد
_چگونه توانستید اهل بیت پیامبر را در درگاه خانهتان ببینید و دست رد به خواستهاشان بزنید
لعنت بر دلهای تاریکتان که چشمان کودکان حیدر را تار کردید....
وِداد
_نمایشدینفروشی_ جوان بالای سن ایستاده بود و با قدرت بر سر پیرمرد فریاد میزد _چگونه توانستید اهل
شبِ قرار بیقرار کردن علی، فرا رسیده بود...
آنقدر زرهای خلیفه چشمانش را گرفته بود که شمشیر از غلاف کشید و خواست برود ...
ناگهان پیرمرد دستش را گرفت!
_حرفهایت یادت رفت؟...
مگر خودت نبودی که از حقانیت اهل بیت پیامبر سخن میگفتی؟...
حال
آتش به در خانهاش میبری؟