مأمور مأمون بود و میخواست جاسوسی بانو و برادرانش را در سفر بکند
اما آنچنان مهر آنان به دلش افتاد
که ناگهان حر زمانه شدنش، منجر به جراحتی عمیق شد
در واپسین لحظات بود که با لبخندی زمزمه کرد:
آخر این خرمای همسفری کار دستم داد....
_اختالرضا_
بدان!
هیچ طاهری،
بیرون میدانِ دائمِ نبردِ با فساد،
طاهر نمیماند!
بر کنارْ ماندن، بیماریست؛
گریختن،
اوج اقتدارِ دنائت است.
نادرابراهیمی (:🪴
چشمانش رنگی دلنشین به خود داشت. آتشی رنگارنگ که انگار برگ های خشک شده رنگی درختان را با خود به دنبال میکشید.
گونه و نوک بینیاش نیز سرخ بودند؛ همچون غروب سرخ خورشید در سرمای سوزناک پاییز مهربان.
وارد خانه که شد سبدی از امید و همدلی در آغوش داشت. میخندید و میان میهمانان میچرخید و پذیراییاشان میکرد. همه از بودنشان کنار هم شادمان بودند. او هم وقتی شادمانی میهمانان را دید؛ چرخید و چشمان مظلومش را به ننه سرمای بالای مجلس دوخت. او رسم دلبری را بلد بود و ننه سرماهم دوستدار این دخترکش بود؛ که چرخید و تلفن را از سر در مجلس برداشت. عمو نوروز را گرفت و با دلتنگی قلبش جواب جانم همسرش را اینگونه داد:
_دخترکمان شاد است مرد
امشب را دقیقهای دیرتر بیا ....
پیرمرد خندهای بلندی سر داد و گفت:
_آخر نمیشود که!
باید بیایم و زلف های چیده شدهی پاییز مهربان را ارام آرام با هم بدوزیم.
پنبههارا بر سرزمین بریزیم و کم کم بهار را آغاز کنیم...
پیرزن لبهای غنچه شدهی دخترکش را که دید؛ طاقت از کف داد.
_میدانی که عاشق پاییز است یک دقیقه فقط یک دقیقه را بگذار با دلبرش بگذراند...
پیرمرد هم لبخندی زد و گفت:
_باشد
فقط یک دقیقه...(:
دخترک که خبر را شنید؛ از خوشحالی به بیرون منزل دوید و خود را در آغوش برگهای درختان و بوی نم نم باران داد.
شب آخر پاییز را یلدای خانه دقیقهای بیشتر کنار معشوقش میماند و این دلنشینترین شب سالش میشد....
یلداتون مبارک🍉✨😊