فرشتگان فوج فوج در اطراف کعبه نشسته، منتظر لحظهی موعود بودند.
او هم میان دیگر همکیشانش نشسته و در انتظار صدای معشوق جهانیان به سر میبرد.
خبرشان کرده بودند که گویا خدا میخواهد درهای رحمت را باز کند
و برایش عزیز است بندهای که آن شبش را به عبادت او بگذراند.
و طبقهای دست فرشتگان
نشان از ماموریت مهمشان میداد.
صدای خدا در دلهایشان پیچید
و جمعشان را مسکوت کرد :
- فرشتگان من قبل شتافتن سوی بندگانم بگویید
هرآنچه از من میخواهید.
همه یک دم با شوقی زیاد نسبت به مخلوقات فانی خدا
لب زدند:
+حاجت ما این است که روزهداران ماه رجبت را بیامرزی.😇
خدا در آنی فرمان راند بر عالم
-چنین کردم...(:
همگی کنار بندگان نشستند و همراه با آنان به تسبیح و راز نیاز با معبود مشغول شدند.
دعاهای بندگان را بر دفترهایشان مینگاشتند
و با اخلاص برای استجابتشان دعا میکردند.
گاه با بندگان میگریستند
و گاه با کودکان بازی میکردند.
همه شادمان بودند🤍
شب زیبایی رغم خورده بود.
حتما خدا میدانست اگر حکم به زمانی مقرر دهد؛
مردمان بیشتر حضور حاضر غایبش را درک کرده و کمی از دنیایشان فاصله میگرفتند.
در حالی که او همیشه بود(:
در همین اوصافِ شب عجیب،
فردی تنها گوشه ای نشسته به دعا و راز و نیاز مشغول بود.
هر فرشتهای که به او میرسید؛
از حرکت میایستاد.
سلامی عرض میکرد
با دیدن چشمان اشکآلود او به گریه میافتاد
و دعای همه ساله او را مینگاشت...
_ظهور دلهای مردمان را برسان...✨
_آنها را عاقبت بخیر کن..✨
_آنها را ببخش..✨
بوی نرگس پیراهنش اینجای سخن او
همیشه در هوا پراکنده میشد
و فرشتگان را سرمست میکرد:
-عجل لولیک الفرج....🌱
چه آقای غریبی بود...💔
-شبآرزوها-
-مجنونواژهها-
+حال و احوال این روزات چطور میگذره رفیق؟
برنامت واسه این شب قشنگ چیه؟(:
دلت میخواد به خدا چی بگی ؟...
شبشبِلیلهالرغائببود
همهبودندویارغائببود ..
[شبآرزوهااولینآرزوتونفرجآقاباشهرفقا]🤍