تو ی مَرد از شکم یک زن متولد میشی، به دست ی زن بزرگ و تربیت میشی، در آینده هم یک زن قراره نسل آینده تورو تربیت کنه اما باز هم بلد نیستی با ی زن درست رفتار کنی.
کاش ی بچه رو گیر بیارم که بگه میخوام بزرگ شم، یجوری میزنم تو دهنش که به این موضوع فکر هم نکنه.
بالاخره یه جایی از زندگی میرسی که میفهمی باید خودت برای خودت بجنگی،
خودت تلاش کنی، پول دربیاری، خرج کنی و از پس زندگی بربیای!
یه روزی میرسه که دیگه نمیتونی منتظر بمونی یکی بیاد و همهچیز رو برات درست کنه.
باید یاد بگیری روی پای خودت وایسی، حتی وقتی خستهای، حتی وقتی هیچکس نمیفهمه چقدر داری تلاش میکنی.
زندگی بالاخره یه جایی تنهات میذاره، نه برای اینکه شکست بخوری، برای اینکه یاد بگیری چطور بدون تکیه به کسی، زندگی خودت رو بسازی بدون امید داشتن به هیچ بندهای.
غم داری، غصه داری، بغض داری اما هیچ فرصتی برای تخلیهشون نداری!
فقط منتظر ی فرصت میمونی تا خودتو نجات بدی از منجلابی که توش گیر کردی.
حوصله ادمارو ندارم.
گوشیو میذارم رو بیصدا و زیر پتوی گرم و نرم با بی اهمیتی به همه ب-ایی های زندگی میخوابم و به جهنم که قراره فردا چه اتفاقاتی بیوفته!