-کس دیگری اینجا زنده مانده؟
-نه. پسر زمزمه کرد -فقط من
-چیزی اینجا هست که نتوانی ترکش کنی؟
پسر بچه لحظهای سکوت کرد.پشهای روی گونه مادرش نشست و به سمت بینیاش رفت.دلش میخواست آن را دور کند اما هیچ توانی نداشت تا دستش را بلند کند
-نمیتوانم پیکر او را با خودم ببرم.
پرفسور لاول گفت -نه آنجایی که داریم میرویم
پسر برای لحظهای طولانی به مادرش خیره شد
در نهایت گفت -کتابهایم …
📙Babel
بعد از مدتها تصمیم گرفته بودم از سال ۱۴۰۵ دوباره دست به قلم بشم و چیزهایی بنویسم
هرگز فکر نمیکردم اولین سالنامه و اولین دلنوشتههام برای عزای آقا باشه
دوست داشتم چیزهای دیگری بنویسم اما سالنامهی ۱۴۰۵ام تا اینجا پر شده از درد و دل و روضه و غم
امید دارم این غم به ظهور حضرت حجت و یک نشاط دائمی منجر بشه…🍃✨
خدایا از این صبر راضی باش که برای ما بس کشنده و زهرآگینه