كسى نمانده ميان ما، كه زهرْ نداند و زخمْ نشناسد.
كسى نمانده ميان ما كه نداند سياست چيست
و خائنان و بدكاران را، عاقبت، يك روز، سياست چگونه بايد كرد،
كسى نمانده ميان ما، - ملّتى اينگونه ريشه كرده در خاك، قدر آب نداند ملتى در كنارِ فُرات، كنار دريا، كنارِ اقيانوس...
كسى نمانده درميان ما كه خنجرِ روحش را براى روزهاى انتقام تيز
نكرده باشد.
آرى، اين ماييم كه در طول جادهى چند هزارسالهى ابريشم، چند و چون زيستنْ در خون، تاختن در خون بي محابا بانگ شهادت برداشتن و جان باختنْ در خون را به تمامى آموختهييم، و هرگز از ياد نخواهيم بُرد.
📕بَر جادههای آبیِ سرخ
هدایت شده از زَمهَریر؛
اول هفته بگویید رضاجان رخصت
تا که رزق کرم از شاه خراسان برسد...
بله همهی ما مبتلا به چیزی هستیم که گریه درستش نمیکند، فریاد زدن جبرانش نمیکند، صبر کردن حلش نمیکند؛ تمام چیزی که نیاز داریم « پذیرفتن و رها کردن است.» و چه سخت!
يقيناً حسی قدرتمند و پیشتاز اما ناشناخته، در لحظه هايى، به تو اگر ذرهى نورى در دل خويش داشته باشى- ذرّهى نورى از جنسِ نسيم سحري، ايمان، عشق - مىگويد كه چاهى پيش پايت كنده اند؛ تيرى برايت در چلّه كمان نهادهاند، خنجرى در ظلمت، در پس ديوارى، به انتظارت برافراشتهاند و پیش از اين، مىگويد كه ديوارى كه از پايش مىگذرى، تَركى برداشته است؛ و دريايى كه در آن، مىخواهى قايقت را برانى، به زودى، گرفتارِ توفان خواهد شد؛ و افسوس، به زودى برايت خبر تلخى خواهند آورد ...
يقيناً چنين حسّى وجود دارد؛ امّا اين حسِّ قدرتمندِ غريب، شايد - چه بسا _ به تو پرهيز را نگويد، و گريختن را و سپر برداشتن را، و جان از معركه
به در بُردن را اين حس، به امامى - اعظم ائمهى عالم - سرِ سجَاده، بى شك گفته است كه شمشيرى، در قفا، قَد كشيده است تا خونِ خوب ترين مرد تاريخ را بر خاک بريزد؛ امّا نگفته است كه احتياط كُن، بگريز، مَدَد بخواه؛ چرا كه انسان، هنوز، نيازمندِ شهادت است، و زمين، تشنهى خونِ خِوبانِ روزگار.