یادِ تو، همچون غباری طلایی بر پنجرهیِ خاطراتم نشسته است و هرگاه نسیمِ یادآوری میوزد، تصویرِ گمشدهیِ تو را نمایان میسازد
در پهنایِ شبِ بیستارهیِ تنهایی، نگاهِ تو تنها فانوسی بود که راه را به من نشان میداد.
در ازدحامِ این کوچه پسکوچههایِ پرپیچوخمِ زندگی، دلم لنگرگاهی امنتر از آغوشِ گرمِ تو نیافت.