eitaa logo
Children Of The Night
247 دنبال‌کننده
53 عکس
47 ویدیو
9 فایل
Suffering life
مشاهده در ایتا
دانلود
یه جایی از زندگی می‌رسی که دیگه نه ناراحتی هیجان داره، نه خوشحالی معنی. فقط روزا رد می‌شن و تو هم رد می‌شی. نه حوصله‌ی جنگیدن داری، نه حوصله‌ی توضیح دادن. هرچی تو دلت بوده یا گفتی و کسی نفهمیده، یا نگفتی چون می‌دونستی فرقی نمی‌کنه. خسته‌ام از اینکه وانمود کنم همه‌چی عادیه. خسته‌ام از اینکه بگم خوبم وقتی حتی خودمم نمی‌دونم خوب بودن چه شکلیه. بعضی آدما میگن بالاخره درست میشه. نمی‌دونم. من فقط می‌بینم که هر روز شبیه دیروزه و هر شب شبیه شب قبل. نه دنبال توجه‌ام، نه دلداری. فقط یه مدت طولانیه که هیچ‌چیز اونجوری که باید، حس نمیشه.
دیگه حتی ناراحت هم نیستم. فقط یه جور خالی‌ام. انگار یه چیزی سال‌ها پیش توی وجودم خاموش شده و من هنوز دارم با بقیه‌ش زندگی می‌کنم.
یه جایی بعد از این همه خستگی، حتی غم هم از نفس می‌افته. دیگه نه چیزی عصبانی‌م می‌کنه، نه چیزی خوشحال. آدم وقتی بیش از حد به یه حس عادت کنه، اون حس هم کم‌کم بی‌اثر میشه. الان بیشتر از اینکه ناراحت باشم، بی‌حسم. انگار دارم از پشت یه شیشه‌ی کثیف به زندگی نگاه می‌کنم. همه دارن می‌خندن، عاشق میشن، برنامه می‌ریزن، آینده می‌سازن... و من فقط نگاه می‌کنم. نه چون نمی‌خوام. چون یه مدت طولانیه که هیچ ارتباطی با این چیزا پیدا نمی‌کنم. بعضی شب‌ها می‌شینم و به همه‌ی چیزایی فکر می‌کنم که یه زمانی برام مهم بودن. عجیبه که چطور زمان می‌تونه حتی خاطرات رو هم خالی کنه. طوری که آخرش فقط اسمشون می‌مونه، نه حسشون. شاید بدترین قسمت ماجرا همین باشه؛ نه درد. نه تنهایی. اینکه دیگه حتی از درد و تنهایی هم تعجب نمی‌کنی. انگار مدت‌هاست که همه‌چیز دقیقاً همون‌طوریه که انتظارش رو داشتی. سرد، ساکت و تکراری.
یه مدت طولانیه که از خودم می‌پرسم دقیقاً چی ازم باقی مونده. قبلاً حداقل برای بعضی چیزا ذوق داشتم. برای بعضی آدما، بعضی آهنگا، بعضی روزا. الان انگار همه‌چی از یه فیلتر خاکستری رد میشه. نه اتفاق بد اون‌قدر تکونم میده، نه اتفاق خوب اون‌قدر خوشحالم می‌کنه. بیشتر وقتا فقط ساکتم. نه چون حرفی ندارم؛ چون نمی‌دونم گفتنش چه فرقی ایجاد می‌کنه. آدم‌ها فکر می‌کنن اونی که حالش بده همیشه گریه می‌کنه. ولی بعضی وقتا غم اون‌قدر قدیمی میشه که دیگه اشکی براش نمی‌مونه. فقط یه خستگی می‌مونه که از خواب درست نمیشه. یه سنگینی که هیچ‌جا نمی‌ره. یه حس مبهم که از صبح تا شب همراهته و هیچ اسمی هم براش پیدا نمی‌کنی. و عجیب‌ترین بخشش اینه که زندگی بیرون همچنان ادامه داره؛ همه در حال رسیدن به یه جایی هستن، و تو فقط داری سعی می‌کنی روز رو تا آخر برسونی.
راستش دیگه نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارم. فقط می‌دونم یه چیزی مدت‌هاست درست نیست. هر روز از خواب بیدار می‌شم، کارایی که باید انجام بدم رو انجام می‌دم، با آدما حرف می‌زنم، گاهی حتی می‌خندم... ولی هیچ‌کدومش واقعی به نظر نمی‌رسه. انگار یه نسخه‌ی خالی از خودم داره به جای من زندگی می‌کنه. خیلی وقت پیش فکر می‌کردم یه اتفاق خاص باعث این حال شده. الان مطمئن نیستم. شاید این حس از یه شکست، یه آدم یا یه خاطره شروع شده باشه. شاید هم از جمع شدن صدها چیز کوچیک که هیچ‌وقت فرصت نکردم درباره‌شون حرف بزنم. فقط می‌دونم یه خستگی عجیب زیر همه‌چیز خوابیده. زیر حرفام. زیر سکوت‌هام. زیر تمام روزایی که وانمود کردم عادی‌ان. دیگه از چیزی انتظار زیادی ندارم. نه چون فهمیدم دنیا جای بدیه. فقط چون از انتظار کشیدن خسته شدم. بعضی آدما میگن آدم با گذشت زمان قوی‌تر میشه. نمی‌دونم. گاهی حس می‌کنم فقط یاد گرفته کمتر حرف بزنه. کمتر توضیح بده. کمتر امیدوار بشه. و بیشتر توی خودش فرو بره. این روزا بیشتر از هر چیز، شبیه اتاقی‌ام که سال‌ها کسی پنجره‌ش رو باز نکرده. هوا هنوز هست. اما تازه نیست.
من رو انگار یه نفر داره توضیح میده::
بعضی وقتا فکر می‌کنم مشکل این نیست که زندگی سخت شده. مشکل اینه که یه جایی وسط راه، دیگه ارتباطم با همه‌چیز قطع شده. نه از روی عصبانیت. نه از روی نفرت. فقط انگار کم‌کم خاموش شدم و خودمم نفهمیدم دقیقاً کی. دیگه کمتر از قبل حرف می‌زنم. نه چون چیزی برای گفتن ندارم. چون حس می‌کنم هیچ توضیحی نمی‌تونه چیزی رو که توی سرم می‌گذره منتقل کنه. آدما نسخه‌ای از من رو می‌بینن که هنوز راه میره، جواب میده، می‌خنده و زندگی می‌کنه. ولی از درون، مدت‌هاست که همه‌چیز ساکت شده. یه سکوت عجیب. از اون سکوتایی که حتی موسیقی هم نمی‌تونه کامل پرش کنه. این روزا بیشتر از هر چیزی حس می‌کنم دارم از کنار روزهام رد می‌شم. نه دنبال چیزی می‌گردم، نه منتظر چیزی هستم. فقط نگاه می‌کنم. به ساعت‌هایی که می‌گذرن. به آدم‌هایی که عوض میشن. به خاطره‌هایی که کم‌رنگ میشن. و به خودم. که هر روز کمی دورتر از کسی می‌شم که قبلاً بودم.
نمی‌دونم مشکل از کجاست. از من بود؟ از آدمایی که اومدن و رفتن؟ از انتخاب‌هام؟ یا از این که همیشه یه چیزی کم بود و من هیچ‌وقت نفهمیدم چی؟ گاهی با خودم فکر می‌کنم اگه بیشتر تلاش می‌کردم چی؟ اگه کمتر اشتباه می‌کردم چی؟ اگه یه نفر دیگه بودم چی؟ واقعاً چیزی عوض می‌شد؟ یا آخرش باز همین‌جا می‌ایستادم؟ با همین سکوت. با همین خستگی. یه عمر دنبال این بودم که یه جایی حس کنم کافی‌ام. برای یه نفر. برای یه جمع. حتی برای خودم. ولی هر بار که فکر کردم نزدیک شدم، یه چیزی فرو ریخت. شاید مشکل اینه که آدم بعضی سؤال‌ها رو سال‌ها با خودش حمل می‌کنه و هیچ جوابی پیدا نمی‌کنه. اینکه چرا بعضی خاطره‌ها ولت نمی‌کنن؟ چرا بعضی زخم‌ها قدیمی میشن ولی بسته نمیشن؟ چرا بعضی شب‌ها این‌قدر طولانی‌ان؟ و چرا با وجود این همه آدم، این همه صدا، این همه رفت‌وآمد... هنوز یه گوشه از وجود آدم این‌قدر ساکت می‌مونه؟ این روزها بیشتر از هر چیزی شبیه اتاقی هستم که سال‌ها کسی واردش نشده. نه اتفاق خاصی افتاده. نه فاجعه‌ای در جریانه. فقط گرد و غبار روی همه‌چیز نشسته. روی فکرها. روی خاطره‌ها. روی خودِ من. و نمی‌دونم آخرین باری که واقعاً حالم خوب بود، دقیقاً کی بود.
I don't wanna be me anymore