تو فرودگاه حالش خراب بود. قیافش داد میزد از رفتنم چقد ناراحته.بلندگوی فرودگاه اعلام کرد مسافرا برای سوار شدن برن. با همه خدافظی کردم. آخرکار سرمو نزديک گوش نرگس بردم و برای اولين بار بهش گفتم: عاشقتم...
تو هواپيما بستهای که نرگس بهم داده بود باز کردم. چيزي که ديدم باورنميکردم. موهای بافته شده نرگس بود💔یادداشتم نوشته بود: ديگه تا دلت بخواد ميتونی موهامو نوازش کنی.
سرمو بين دو تا دستام گرفته بودم و بيصدا اشک ميريختم...😭
https://eitaa.com/joinchat/583991680C8a8cae3fdc
#داستانهایکوتاهوواقعیازفراقووصال