شوهرم پیک موتوری کار میکرد،هر هفته شب های جمعه دیرتر خونه میومد وقتی ازش میپرسیدم میگفت یه خانمیه کسیو نداره شب های جمعه براش بسته معیشتی میبرم برا رضای خدا بهش کمک میکنم.
تا اینکه یه شب جمعه هر کاری کردم نتونستم طاقت بیارم و یه اسنپ گرفتم شوهرمو تعقیب کردم که یه مرتبه دیدم کلید انداخت رفت خونه قلبم تند تند میزد و باورم نمیشد و از سعید این کار بعید بود.
از ماشین پیاده شدم زنگ خونه رو زدم یه مرتبه دیدم یه خانوم جوون اومد در و باز کرد و به سعید دست داد همونجا جلو در خونه رو زمین افتادم...😱😔
https://eitaa.com/joinchat/1301217443C537a3627f0
#داستان_کاملا_واقعی👆🍃💔
من یه معلم ساده بودم و بیشترین ضربه رو از سادگی و خوش قلبیم خوردم یکی از شاگردام به نام الیسا چند سالی بود که شاگرد نمونه کلاس بود و بارها و بارها از هوش و زکاوت و زیبایی این دختر برای شوهرم تعریف میکردم
و عکسهای اردو رفتن و جایزه گرفتن دخترها رو به شوهرم نشون میدادم.
بعضی وقتا حواسم به شوهرم بود وقتی عکس دختر های کلاس رو نشونش میدادم رو عکس الیسا زوم میکرد منم به روش نمیووردم.
یه روز مثل همیشه داشتم میرفتم مدرسه یادم اومد که نمونه سوال های بچه هارو توو خونه جا گذاشتم.برگشتم سمت خونه،وارد حیاط که شدم دیدم یه کوله دخترونه جلو در اتاق رو زمین افتاده و...
https://eitaa.com/joinchat/1180172352C8b4e1422e6
#داستان_کاملا_واقعی👆🔥🍃💔
گناهی که بعد از ازدواجم انجام دادم
بعد از تولد دخترم شوهرم از من خیلی خیلی سرد شد ،به بهونه خستگی و سرو صدای بچه اتاقشو جدا کرد 😔
این رابطه سرد و خشک و بی توجهیش به من باعث شده بود که عشق منم نسبت بهش کم بشه.تو محیط کارم با همکارهام بیشتر خوش و بش میکردم و هیچ دلخوشی برای خونه رفتن نداشتم.😞😔
دنبال یه هیجان بودم و دوست داشتم از زندگی یکنواختی که با شوهرم داشتم دور بشم و دوباره عاشقی کنم،
برای همین یه روز که مشغول جمع کردن پرونده ها بودم،یه نفر ...😳😭#ادامه👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1180172352C8b4e1422e6 #داستان_کاملا_واقعی👆🔥🍃💔