ما باید اسیر بمونیم، زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه، تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه، من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه، دستای همو بگیریم.
گورستانِ ایستاده
بعضی شبها، خونه زودتر از ما میخوابه. چراغ راهرو روشن میمونه، یه لیوان و چند تا قرص روی میز جا می
امشب هم سرم درد میکنه.
نه اونجوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلکهام شروع میشه، میره سمت شقیقههام، بعدش کل پیشونی و آرومآروم همهجا رو میگیره. صداها، نورها، حرف زدن آدمها، حتی صدای خودم. شایدم صداهای توی سرم.
چند وقته هر چیزی که میخوام، وقتی بهش میرسم، دیگه شبیه چیزی نیست که میخواستم؛ هر کاری رو که تموم میکنم، یه کار دیگه جلوم سبز میشه. هر بار که فکر میکنم این دفعه دیگه کافیه، انگار یه نفر از جایی که نمیبینمش، توی گوشم میگه: نه.
دوباره کمتر میرم بیرون. کمتر جواب میدم. کمتر توضیح میدم. فقط بیسروصدا کنار میکشم.
آدمها وقتی زیادی نزدیک میشن، سوالهای زیادی هم دارن و من دیگه حوصله ندارم برای چیزهایی که خودمم نمیدونم، جواب سر هم کنم.
شاید پوچی اونقدرها هم ترسناک و اشتباه نباشه.
شاید اشتباه، برگشتن باشه. به جایی که هنوز باید یه چیزی باشی.
″و ما، میانِ آنچه دیگر کافی نیست
و خلائی که برایمان مثل خانه میشود،
اینجا ایستادهایم.″
گورستانِ ایستاده
"One whispers the lie, the other screams it like a joke" US.