گورستانِ ایستاده
امشب شهر کمی کج ایستاده. چراغها بیش از حد دورند، دیوارها آرامتر از همیشه نفس میکشند و خیابان نام
بعضی شبها، خونه زودتر از ما میخوابه.
چراغ راهرو روشن میمونه، یه لیوان و چند تا قرص روی میز جا میمونه، و در اتاقی که سالهاست کسی ازش استفاده نمیکنه، آروم باز میشه.
من یاد گرفتم چجوری فراموش کنم؛ اسم رو، صورت رو و دستهایی که نباید به من میرسیدن رو.
دیگه خواب خونه رو نمیبینم. دیگه کسی چیزی نمیپرسه. فقط گاهی، صبحها، قبل از اینکه چشمهام رو باز کنم، دستم دنبال چیزی میگرده که آزادم کنه، از طناب دور گردنم.
خونه آرومه، منم همینطور.
″و ما، میانِ خانهای که چیزی به یاد نمیآورد
و تنی که همهچیز را به خاطر دارد،
اینجا ایستادهایم.″
تو هزار بار خراب میکنی و من هر هزار بار میبخشمت، اما یه روز دیگه از طرز بستن بند کفشت خوشم نمیاد پس برای همیشه از زندگیت کنار میکشم. و تو هیچوقت نمیفهمی که بخاطر طرز بستن بند کفشت نبوده.
ما باید اسیر بمونیم، زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه، تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه، من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه، دستای همو بگیریم.
گورستانِ ایستاده
بعضی شبها، خونه زودتر از ما میخوابه. چراغ راهرو روشن میمونه، یه لیوان و چند تا قرص روی میز جا می
امشب هم سرم درد میکنه.
نه اونجوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلکهام شروع میشه، میره سمت شقیقههام، بعدش کل پیشونی و آرومآروم همهجا رو میگیره. صداها، نورها، حرف زدن آدمها، حتی صدای خودم. شایدم صداهای توی سرم.
چند وقته هر چیزی که میخوام، وقتی بهش میرسم، دیگه شبیه چیزی نیست که میخواستم؛ هر کاری رو که تموم میکنم، یه کار دیگه جلوم سبز میشه. هر بار که فکر میکنم این دفعه دیگه کافیه، انگار یه نفر از جایی که نمیبینمش، توی گوشم میگه: نه.
دوباره کمتر میرم بیرون. کمتر جواب میدم. کمتر توضیح میدم. فقط بیسروصدا کنار میکشم.
آدمها وقتی زیادی نزدیک میشن، سوالهای زیادی هم دارن و من دیگه حوصله ندارم برای چیزهایی که خودمم نمیدونم، جواب سر هم کنم.
شاید پوچی اونقدرها هم ترسناک و اشتباه نباشه.
شاید اشتباه، برگشتن باشه. به جایی که هنوز باید یه چیزی باشی.
″و ما، میانِ آنچه دیگر کافی نیست
و خلائی که برایمان مثل خانه میشود،
اینجا ایستادهایم.″