گورستانِ ایستاده
"One whispers the lie, the other screams it like a joke" US.
گورستانِ ایستاده
"One whispers the lie, the other screams it like a joke" US.
″Mito plays the game. Mr. Insanity turns the game into a fucking circus.″
گورستانِ ایستاده
- well yk my mom always said i was a cute kid
+ oh a mama's boy, huh? i'll be ur mommy
گورستانِ ایستاده
امشب هم سرم درد میکنه. نه اونجوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلکها
دارم زیادی بهش فکر میکنم.
نه، «زیادی» کلمهی درستی نیست. انگار اصلاً دیگه فکری باقی نمونده که مال خودم باشه. هر چیزی یه جوری برمیگرده به اون؛ یه آهنگ، یه خیابون، یه ساعت خاص از شب، حتی نوری که از لای پرده میافته روی زمین.
نمیدونم از کی شروع شد. شاید از همون باری که نگاهم کرد و من برای چند ثانیه یادم رفت باید چی میگفتم. شاید هم قبلتر. خیلی قبلتر. خیلی خیلی قبلتر. مثلا تولد هشت سالگیم.
سنش رو که به یاد میارم، خودم هم یه لحظه ساکت میشم. نه به خاطر عددش؛ به خاطر چیزهایی که توی صورتش هست و من هنوز ندارم. اونجوری که حرف میزنه، اونجوری که سکوت میکنه، اونجوری که انگار دنیا قبلاً یه بار از روش رد شده و دیگه هیچچیز نمیتونه غافلگیرش کنه... و من دلم میخواد همهی اون چیزها رو بدونم. دلم میخواد وقتی لقب مخصوصم رو صدا میزنه، یه لحظه بیشتر طولش بده. دلم میخواد نگاهم کنه و بفهمه که من چقدر منتظر اون نگاه بودم.
یه بخش احمقانهای از من دوست داره براش کوچیکتر به نظر برسه؛ نه برای اینکه نجاتم بده، فقط برای اینکه شاید یکم بیشتر نگاهم کنه.
این دیگه شبیه دوست داشتن نیست، نه؟
چون من نمیخوام فقط باهاش باشم. میخوام توی فکرش جا داشته باشم، توی خوابش، توی نگاهش، توی اتاقش، توی تک تک عادتهاش. میخوام یه جایی از زندگیش باشم که پاک کردنش آسون نباشه.
و بدتر از همه اینه که فکر میکنم اگه یه روز دستش رو دراز کنه و بخواد من رو ببره، من حتی ازش نمیپرسم کجا میریم.
″و ما، میانِ آنچه دوستش داریم
و آنچه دوست داشتن از ما میگیرد،
اینجا ایستادهایم.″