گورستانِ ایستاده
فکر میکنم چیزی در این شهر پوسیده و فاسد شده. نه آنقدر مرده که بتوان دفنش کرد، نه آنقدر زنده که بت
سالهاست که درها بازند.
قفلها زنگ زدهاند، میلهها را برداشتهاند، اما کسی دیگر حتی به سمت آسمان هم نگاه نمیکند.
و من نمیدانم که ما چرا یاد گرفتیم بمانیم، بسازیم و بپوسیم در این قفس جهانمانند.
امشب صدای بالهایی از پشت پنجره میآید؛ اما هیچکس پرندهای را نمیبیند.
و ما، میانِ قفسهای باز
و آسمانی که دیگر به یادمان نمیآورد،
اینجا ایستادهایم.
گورستانِ ایستاده
سالهاست که درها بازند. قفلها زنگ زدهاند، میلهها را برداشتهاند، اما کسی دیگر حتی به سمت آسمان هم
امشب شهر کمی کج ایستاده.
چراغها بیش از حد دورند، دیوارها آرامتر از همیشه نفس میکشند و خیابان نام خودش را به خاطر نمیآورد.
من هم به یاد نمیآورم که چقدر گذشته، اما هر چه بیشتر نوشیدیم، چهرهها غریبهتر شدند و حقیقت، آشناتر.
گفتیم فردا هیچچیز را به یاد نمیآوریم و خندیدیم. گرچه انگار فراموش کردن، چیزی بود که باید از آن میترسیدیم.
حالا ماه دو تا شده و هیچکدامشان واقعی به نظر نمیرسند.
و ما، میانِ آنچه دیدیم
و آنچه هرگز وجود نداشت،
اینجا ایستادهایم.
چون فعلا براش ایدهای ندارم اینو میذارم اینجا بمونه اگه حرفی داشتید (من که میدونم ندارید، بیادبید) توش بزنید تا یه جای مناسب براش جور کنم