خلاصهی تمامِ روابطِ انسانی:
«نبود، پیدا شد، آشنا شد، دوست شد، عشق شد، یار شد، تار شد، سرد شد، غم شد، درد شد، بغض شد، اشک شد، نفرت شد، تمام شد، تجربه شد.»
قرارِ ما بماند یک وقتِ دیگر. بماند برایِ چند سال بعد. شاید ۴۰ سالِ دیگر که نوه دار شدی. همان هنگام که نوههایت از تو میپرسند: کسی عاشقت بوده؟ و تو یک جفت چشمِ مشکی را به یاد میآوری، که در ۱۸ سالگیات با عشق به تو نگاه میکرد.
« همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میآورید، قلب شما آنجاست...»
« تو همه چیز منی و اگر از این همه چیز حتی ذره ای کم شود، من خالی میشوم، من تهی میشوم. »
برایش نوشت:
من اشکهای تو را هنگام غمگین بودنت بوسیدهام؛
پس کنار من خودت باش، حتی غمگین و خسته.