قرارِ ما بماند یک وقتِ دیگر. بماند برایِ چند سال بعد. شاید ۴۰ سالِ دیگر که نوه دار شدی. همان هنگام که نوههایت از تو میپرسند: کسی عاشقت بوده؟ و تو یک جفت چشمِ مشکی را به یاد میآوری، که در ۱۸ سالگیات با عشق به تو نگاه میکرد.
« همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود که در تنگنای شب به یاد میآورید، قلب شما آنجاست...»
« تو همه چیز منی و اگر از این همه چیز حتی ذره ای کم شود، من خالی میشوم، من تهی میشوم. »
برایش نوشت:
من اشکهای تو را هنگام غمگین بودنت بوسیدهام؛
پس کنار من خودت باش، حتی غمگین و خسته.