دیالوگ - گرشاسبی.4_5845837049797547429.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
اکنون کجاست؟ چه میکند؟
کسی که فراموشش کردهام
« هرشب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود اما فردا که میآمد باز زندگی جریان داشت...»
« همیشه میترسم کسانی را که دوست دارم یک روزی از دست بدهم، اما باید از خودم بپرسم آیا کسی هم هست بترسد از این که من را یک روز از دست بدهد؟ »
فعلاً میسازم. چه میشود کرد؛
مگر میشود دنیا را پاره کرد
و از تویش خوشبختی را درآورد؟
همین است که هست ..
تا به حال صدای سیلی خوردن دلت را شنیدهای؟
بی صدا ایستادم. نگاه کردم. هیچ نگفتم.
دل از درد به خود پیچید
مغز گفت همین است زندگی!
دوام بیاور ؛ دوام بیاور که دوام آوردن را
خوب از بَر شدهای!
اینبار هم از درد دم نزن در خود مچاله شو
آنقدر سکوت کن تا واژهها را از یاد ببری.