خیلی بهش فکر میکنم ولی درموردش با کسی حرف نمیزنم. و این شاید غمانگیزترین و درستترین کار باشه.
چشمها هم دروغ میگن. من برق نگاهش، وقتی نگاهم کرد رو دیدم؛ و زمان بهم ثابت کرد که دروغ بود!
نوشته بود: «چطوری میتوانم به عشق اعتقاد داشته باشم، وقتی شریک زندگی کسی مدام به من پیام میدهد؟»
و اما من
اگر اکنون زندهام به واسطهی همین امیدِ ناچیز است؛
شاید استکانِ چایی همان امیدِ من باشد.
حال ِ مرا از نوشتههایم نخواهی فهمید
من پشت ِکلمههایی که ننوشتهام، خواهم گریست.
در نامهی ارسال نشدهاش به او نوشت:
«اگرچه بیوفایی کردی و نماندی، اما از تو بابت تمام روزهایی که عمیقا حس زنده بودن کردم و زندگی را دوست داشتم، ممنونم.»