صبح ات بخیر شاعر لبخند های شهر
آیینه های شعر تو در جای جای شهر
با دست های آبی تان سبز میشود
گل واژه های زرد غزل در صدای شهر
رنگین کمان هر غزلت وصل میکند
دل را به پشت پنجره انتهای شهر
شب ها کسی که از دل تان رد نمی شود
حک میشود به دفترتان، ردپای شهر
گاهی برای شعر شما آه می کشد
مردی غریب و گمشده در ماجرای شهر
یک کوله بار بسته و یک انتظار سرد
در ازدحام مردم بی اعتنای شهر
بغضی به روی شیشه و یک کوپه بی کسی
دستی بدون بدرقه آشنای شهر
دیوارهای ساکت شهر و… صدای سوت
صبح ات بخیر شاعر لبخندهای شهر
رسول قشلاقی
میخواهم مثل تو باشم، یعنی زندگیام را بکنم و دورادور دوستت داشته باشم.
نمیخواهم عشقم به تو دست و پایم را ببندد
مگر چه چیزی را از دست میدهم؟
یک مردِ بزدل را؟
و چی به دست میآوردم؟
لذت گهگاه در آغوشِ تو بودن را .💙
-آنا گاوالدا
دربارهی صلح شعر گفتیم
اما در آخر
بر سرِ اینکه شعرِ چه کسی زیباست
با هم جنگیدیم...
-رسول یونان
ماه میگذرد
در انتهای مدار سردش،
ما ماندهایم و
روز
نمیآید🌘✨
-احمد شاملو