eitaa logo
•[ وصـٰال ]•🌵
10.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
253 ویدیو
0 فایل
اینجا عشق می‌نویسد و ما همه شنونده ایم💙🌻 - شرایط تبلیغ؛← https://eitaa.com/joinchat/1630077199C6828ccc3ed بامـن بگۈ...(:.✨👇🏼 https://daigo.ir/secret/5391312462 اشتراک فقط با اسمِ چنل:)! @Kowsar_84
مشاهده در ایتا
دانلود
•[ وصـٰال ]•🌵
«تورا خواهم دید در پائیزِ دنیایی دیگر🍂»
00:00 شب، زندگی طور دیگری‌ست. شب، غمش غلیظ، دلتنگی‌اش بسیار و تنهایی‌اش گسترده است.
چشم هایش شروع واقعه بود؛
اکه ازم بپرسن مهم‌ترین چیزی که یادگرفتی چی بوده؟ جواب میدم«رها کردن در اوج خواستن.»
چقدر باید بگذرد تا آدمی، بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چقدر باید بگذرد، تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
00:00 اون اتفاق منو نکُشت ولی یچیزی اون شب توی من مُرد.
یه دیالوگی بود تو سریال زخم کاری میگفت: بعضی چیزا آخرش شاید خوب نباشه، ولی قشنگه... و چه آدمایی که میدونستیم رابطه با اونا آخرش خوب نیست، ولی حفظش کردیم چون روز و شبمون با اونا قشنگ بود :))🤍🫀
- ساعت ۳ عصر رو نشون میده تو اتاقم نشستم دارم آماده میشم برای اینکه برم بیرون هوای شمال اکثرا بارونی هس و باران جزء جدانشدنی زندگیمون هس و باران چقدر شاعرانه مینوازد مثل همیشه کاپشن بارانی صورتی رنگم رو میپوشم موبایل و هندزفری و وسایلی که تو بیرون لازمم میشه هم تو جیب بارانیم قرار میدم از مادرم که مشغول دیدن سریال مورد علاقه تلویزیونیش هس خداحافظی میکنم مثل همیشه توصیه های مادرانه اش را با جان و دل گوش میدهم پدرم سر کار هست و دیر به خانه می آید خواهر کوچکتر از خودم هم مشغول مشق نوشتن هس وقتی مرا در حال رفتن میبیند با همان لحن کودکانه شیرینش میگوید آبجی پاستیل فراموشت نشه ها و من که بوسه ای که بر گونه های کوچکش میزنم و دستی بر موهایش میکشم و چشمکی خواهرانه از خونه میام بیرون هوا دلش گرفته انگاری میخواد گریه کنه گریه خیلی سبک میکنه آدم رو هندزفری رو داخل گوشم میذارم و آهنگ متناسب با فضا رو پلی میکنم آهنگ بزن باران ایهام لیست آهنگهایم ردیفی است وقتی باران میبارد و دل من هم تنگ هس یک ردیف هس و برای حالات دیگرم لیستی دیگر آماده شده بعد تموم شدن این موزیک آهنگ دوم پلی میشود باران ببارد میروی باران نبارد میروی حجت اشرف زاده چقدر حس و حال من را بیان میکند باران از آسمان همراه اشک های چشم من همراه می شود و اندک اندک میبارد یاد دورانی میفتم که میشد از غم و دلتنگی به وصال برسم نه حالا که وصال شده آرزویی دیرینه و فراق جا خوش کرده و قصد رفتن ندارد با خودم میگویم دلتنگ که هستم؟. برای چه؟. چه شده مگر؟. و همین زمزمه ها هس که آرامم میکند چه یادآوری شیرینی دوسال پیش دلم را در یک صندوقچه طلایی گذاشتم پیش کسی که روحم را کامل میکرد
به قلبم خون پمپاژ میکرد و برایم وصال و امید بود من عین همان دخترک کبریت فروشی بودم که باید تمام کبریت هایش را فدای وصال میکرد و شخصی که دلم را ربوده بود همان سوار کار قصه های شاه پریان بود همان جنگجویی که برای من با همه میجنگید با تمام دنیا با سختی با همه چی تا به پرنسس غمگین محبوس در قلعه برسد اما چه افسوس که سرنوشت سیاهی را حاکم کرد شاهزاده قصه هایم در یک روز بارانی به دل جاده زده بود تا خوشبختی هارا برایم صید کند و بیاورد اما امان از شبی که دیگر هرگز صبح نشد ماجرا را اینگونه روایت میکنند که جاده لغرنده بود سنگی بزرگ از بالای کوه به سمت شاهزاده ام روانه می شود سنگ بلا و نفرین سنگ به شیشه ماشین طرف راننده میخورد و کنترل ماشین را از دست میدهد و با سر نشین ها که یکی ولیعهدم بود به دره کنار جاده سقوط میکنند ماشین آتش میگیرد و همه در دم جان میدهند اما من میگویم او در آتش عشق سوخت او از فراق سوخت او از دوری سوخت چه صحنه ای میشود جنگجویی که به نبرد سیاهی میرود اما برای همیشه اسیر دستش باقی میماند و بر نمیگردد برایم گفته بود که روزی بازخواهم گشت ولی من چه میدانستم معنی هرگز را:)) به مزارستان میرسم با آدرسی که در ذهنم همیشه محفوظ هس مزار زیبایش را پیدا میکنم باران دارد مزارش را شستشو میدهد و چه صحنه زیبایی است یاد آن جمله میفتم که میگفت کسی چه میداند شاید بارون حس دلتنگی کسایی بود که ما عاشقشون بودیم و الان نیستن و دارند اشک میریزند .. و این شد حکایت پرنسسی که بعد ولیعهد شد نویسنده ای زبر دست که هر روز با قلمش مینویسد از حس دلتنگی و بغض و تفسیر میکند و به نگارش درمیاورد قصه شاهزادگانی که هرگز برنگشتندو پرنسس هایشان تا آخر عمر در فراق ماندند . .