...پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!...
من هفتمین آن هشت نفرم
عرفان نظرآهاری
"همیشه چیزهایی را از بین میبری که از همه بیشتر دوستشان داری از هر دو طرف صادق است.
نابودی دوطرفه است."
باشگاه مشت زنی
چاک پالانیک
هدایت شده از حرف دل+
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی زود فاطمه جان شما رو از مولا گرفتند....😭💔
....?
خیلی زود فاطمه جان شما رو از مولا گرفتند....😭💔
دیر آمدم، دیر آمدم، در داشت می سوخت
محراب می نالید؛ منبر داشت می سوخت
جانکاه، قرآنی که زیر دست ُو پا بود...
جانکاه تر، آیات ِکوثر داشت می سوخت
ما عشق را پشت ِدر این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود؛ حیدر داشت می سوخت!...
_حسن بیاتانی_
ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من...
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصهپرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درهی غم میگذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجرهی باز سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخواندهی من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
_هوشنگ ابتهاج_
تو به من خندیدی
و نمیدانستی...
من، به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم!
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام قدمهای تو تکرارکنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم...
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت؟...
_حمید مصدق_