....?
گرچه این شهر شلوغ است، ولی باور کن؛ آنچنان جای تو خالیست، صدا میپیچد...
تو رفتی
و جهان
ساده تر از آن شد
که دلم
در آن
جا بگیرد.
_سهراب_
تا که مادر هست...
قدر او باید گفت،
کف پایش بوسید،
پی شادیش رفت...
بعد او دنیا نیست،
بعد مادر جان نیست!…
_سهراب سپهری_
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
از آه دردناکم سازم خبر دلت را
روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد...
شادم که از رقیبان دامنکشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از «حزین» است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد
_حزین لاهیجی_
طی یک سلسله گردش در شهر
-وکمی هم در دشت-
عارفی حال خوشی پیدا کرد
ناگهان ماضی مطلق آمد
حال عارف برگشت!
_سید حسن حسینی_
تو را با غیر میبینم، صدایم در نمیآید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید
نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمیآید
توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمیآید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بی قراریها؟
تو مه، بیمهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمیآید
دلم در دوریات خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمیآید
_مهدی اخوان ثالث_
فارِغ مرا ز رهگذرِ صبح و شام کن
کار مرا به گردشِ چشمی تمام کن
بُگشای صفحهای دگر از دفتر جمال...
بیتی فزون بر این غزلِ ناتمام کن
ای یادگارِ ساقیِ کوثر؛ اباالحسن(ع) !
گاهی نظر به جانب این تشنهکام کن
ای حکمرانِ کشور دلِ با کرشمهای
زیر و زِبر قرارِ دلِ خاصوعام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را...
مرغِ رمیده را به شکر خنده رام کن
_سیدعلی حسینی خامنهای_