اگر قرار باشد هنر چیزی به انسان بیاموزد این است که شبیه هنر شود نه شبیه انسان های دیگر.
حقیقتا اگر فرصتی درکار باشد که انسان بتواند چیزی غیر از قربانی یا ادم بده ی زمانه اش بشنود آن فرصت در واکنش غریضی او به دو سطر پایانی تندیس اپولوی ریلکه نهفته است که میگوید:
تندیسش با تمامی نیرو ماهیچهها بر سرت فریاد میکشد زندگیات را دگرگون کن
-جوزف برودسکی/اگر حافظه یاری کند
قرار نبود کسی متوجه عکس انداختنم بشود. نمیخواستم سوژهای از سوژه بودنش باخبر شود و تبدیل به کسی بشود که نیست.
به مگسهای روی دیوار حسودیم میشود. همهچیز را میبینند و تغییری در فضا نمیدهند. مَنیّت آدمها را ازشان نمیگیرند و همانجوری که هستند میبینندشان. برای عکاسی از آدمها باید مگس روی دیوار بود. همهچیز شخصیسازی شده است. آدمها همانجوری میایستند که همیشه، دستهایشان را طوری قرار میدهند که همیشه. انگار که تلاش کنیم همهچیز را «طبیعی» روایت کنیم.
اساساً نمیشود. نشدنیست. وقتی دوربینی دست موجود صدوخوردهای سانتی باشد چه موقعیت طبیعیای میشود ساخت؟ میشود ساختهی دست انسان را «طبیعی» گفت؟ عکاس نمیتواند مگس رو دیوار شود. حداقل برای آدمها نمیتواند. وقتی از رد شدن کاروانی در بیابان اکستریم لانگ شات بگیریم، همان مگسی میشویم که روی دیوار است؛ ولی برای مدیوم شات یا کلوز آپ از دوستمان در کتابفروشی اینطور نیست.
اگر در تست «میزان شناختت از پوریا» قدرت مورد علاقهی پوریا را پرسیدند، شک نکنید. جواب «نامرئی شدن» است.
-حسین-