هم سن و سالامو که میبینم ؛ حس میکنم خیلی عجیب و منزوی ام ، نه اکیپی دارم ، نه هر روز کافه گردی میکنم ، نه دوستی های بلند مدت دارم . نه کویر و طبیعت میرم.
تنها شباهتم به هم سنام فقط سنمه.
شبیه مِه شده بودی...
نه می شد در آغوشت گرفت...
و نه آنسوی تو را دید تنها می شد...
در تو گم شد که شدم!
- رویا شاه حسین زاده
همه ی تلاششو میکرد نگاهشو از من پنهون کنه که نفهمم چشماش پر اشکه.
سرشو انداخت تو گوشی
یهو یه قطره اشکش ریخت رو صفحه گوشی، داشت سعی میکرد با گوشی کار کنه اما اشکاش بیشتر میشد و لمس گوشی درست کار نمیکرد
دستاشو گرفتم.چند دقیقه مکث کرد، یهو زد زیر گریه گفت : مگه ما چقدر جون داریم ؟ ها؟ مگه من لعنتی چقدر جون دارم که هر روز دارم میمیرم، مگه یه انسان چقدر میتونه تحمل کنه؟ چرا تموم نمیشه؟ چرا واسه یه روز قشنگ باید جون بدیم؟
حالتی از تیمارستان را در زندگی خودم احساس میکنم.
بیگناه و در عین حال خطاکار
نه در یک سلول بلکه در این شهر زندانیام.
- کافکا
یه موقع هایی نیازه که خودت اشکاتو پاک کنی.
یعنی بیشتر وقتا،یا شایدم همیشه.
هروقت احساس تنهایی کردی یا غم اومد بغلت کرد یادت بیار که من همیشه گوشه اتاقتم ونگاهت میکنم
من به حرفات گوش میدم بدوناینکه بخوام قضاوت کنم یا الکی بگم که درک میکنم
من میتونم فقط گوش بدم بهت
حتی به سکوتت گوش بدم
و بغلت کنم
محکم بغلت میکنم که دیگه سهمی برای غم توی بغل کردنت نمونه.
- آرتا
مشمئز شدم و فهمیدم که همه چیز در سر و روزگارم به هم ریخته بود.
ثانیه به ثانیه با نوک پا، صندلی را از زیر پاهایم رد میکنم تا یادم نرود که زیر پنجههای دریدهی تو، ذرهای بوی خون حیوانی را نفهمیدم و نفست را نبردیم.
طعم خون انسان را بارها چشیدهای و حالا هیولایی شدهای که با یک تکه گوشت رام نمیشود.
این بار حلقه را دور گردن تو میاندازم و هر ثانیه، یک بار بلند به صندلیای که از زیر پاهایت میاندازم میخندم، فراموش نمیشوی.
دستاتو میگیرم.
قول میدم محکم دستاتو بگیرم.
مثل همون شب آخر که دستاتو گرفتم.
اون شب آخر برای جفتمون کابوس بود، ترسناک بود.
اما تو کنار من بودی من کنار تو بودم.
تو باعث شدی من از هیچی نترسم.
میخوام بگم کنارتم، دستاتو محکم میگیرم.
بهت قول میدم اونروز خوب میاد
منو تو دوباره کنار هم دیگه تو کتابفروشی ها قدم میزنیم و کتاب میخریم.
دوباره کتابامونو بهم قرض میدیم ودوباره تو شهرداری زیر بارون قدم میزنیم.
دوباره فلافل میخوریم و دوباره همو بغل میکنیم.
اینو بهت قول میدم.
تو زبانِ فرانسه،
کلمهای هست بهنامِ «Le tasian»، به معنای حجم زیادی از غم و اندوه؛
درحدی که مغز پاسخ منطقی برای کنترل شرایط نداره و قلب، از شدت اندوهِ زیاد، احساسات درستی ارائه نمیده.
آدمایی که باعث میشن این تعریف رو تجربه کنید، لایق موندن تو زندگیتون نیستن...
موهایش فر بود
دستهایم لایَش گیر میکرد
طولی نکشید که فهمیدم
انچه لای موهایش گیر میکرد
دلم بود نه دستم...
19:43