دستاتو میگیرم.
قول میدم محکم دستاتو بگیرم.
مثل همون شب آخر که دستاتو گرفتم.
اون شب آخر برای جفتمون کابوس بود، ترسناک بود.
اما تو کنار من بودی من کنار تو بودم.
تو باعث شدی من از هیچی نترسم.
میخوام بگم کنارتم، دستاتو محکم میگیرم.
بهت قول میدم اونروز خوب میاد
منو تو دوباره کنار هم دیگه تو کتابفروشی ها قدم میزنیم و کتاب میخریم.
دوباره کتابامونو بهم قرض میدیم ودوباره تو شهرداری زیر بارون قدم میزنیم.
دوباره فلافل میخوریم و دوباره همو بغل میکنیم.
اینو بهت قول میدم.
تو زبانِ فرانسه،
کلمهای هست بهنامِ «Le tasian»، به معنای حجم زیادی از غم و اندوه؛
درحدی که مغز پاسخ منطقی برای کنترل شرایط نداره و قلب، از شدت اندوهِ زیاد، احساسات درستی ارائه نمیده.
آدمایی که باعث میشن این تعریف رو تجربه کنید، لایق موندن تو زندگیتون نیستن...
موهایش فر بود
دستهایم لایَش گیر میکرد
طولی نکشید که فهمیدم
انچه لای موهایش گیر میکرد
دلم بود نه دستم...
19:43
میدونی چیه؟!
سیو مسیج های گوشیم پر شده از حرفایی که باید بهت بزنم! پر از اتفاقاتی که منتظرن بپرسی " چه خبر؟" و سرازیر بشن تو صفحه ی چتت، پر از احساسات نگفته شده ای که اگه بگم مطمئنم خیلی به دلت میشینه
اینقدر که اونجا باهات حرف زدم، توی زندگی واقعیمون وقتی که کنار هم بودیم حرف نزدم...
نمیدونم کی و چطور قراره پیام هایی که توی گوشیم برات تایپ کردم به دستت برسه ولی اگه واقعا دل به دل راه داشته باشه، نگفته باید حرفای دلمو بدونی!
تو هم برای من مینویسی؟ تو هم سیو مسیج هات پر شده از حرفایی که باید بزنی؟
ولی اگه دنیا بر مدار " از دل برود هر آنکه از دیده رود " باشه؛ کاش بدونم چطوری باید تو رو از دل و از یاد ببرم...
از من به شما نصیحت، تا در کنار هم هستید حرف بزنید؛ باور کنید کاربرد سیو مسیج برای حرف های نگفته شده نیست:))
اونجا فقط باید لحظات خوبتون رو خاطره نویسی کنید...
آدما هيچوقت اولين اتفاقاى زندگيشون رو يادشون نميره، قبول دارى؟ هيچکس عشق اولش رو يادش نميره، اولين معلمش، اولين بارى كه دست يک نفر رو عاشقانه گرفت، اولين رفيق، اولين قرار، اولين جدايى، اولين، اولين، اولين. اين اَولينا تا آخرين روز زندگی باهاتن. حواست باشه كه چيو، ميخواى واسه خودت براى اولين بار خاطره كنى، اولين خاطرهها، تاريخ انقضاء ندارن.
یه جوری دلت میگیره که انگار یکی دست کرده تو بدنت و قلبت رو داره فشار میده و له میکنه و تو فقط شوکه شده زل میزنی بهش و صدات در نمیاد .
یه وقتاییم انقد پر از حرفی که نمیدونی از کجا شروع کنی درد و دل کردن،پس ترجیح میدی حرف نزنیو فقط بخوابی که بگذره.
هربار خواستم با یکی حرف بزنم و بگم خوب نیستم، به خودم اومدم دیدم دارم به حرفاش گوش میدم و آرومش میکنم.
اما من باور دارم یک روز تقاص آنچه که با ما کردهاند را آدمی دیگر برایشان جبران میکند،
واین چرخه همیشه ادامه داره ...