من همیشه بیشترین آسیب رو از سمت کسی دیدم که خیلی دوسش داشتم.
برای همین یاد گرفتم دیگه کسیو دوست نداشته باشم
دیگه به کسی اعتماد نکنم،ترجیح دادم از نظر بقیه یه سرد باشم.
اینکه کسی نتونه بهم نزدیک بشه خیلی بهتره تا نزدیک بشه و آسیب بزنه و به روی خودش نیاره.
در گوشم اروم میگه: میبینی؟ این منم که همیشه کنارتم. این منم که تهش تو رو تو آغوشم میگیرم. میبینی؟ این منم که وقتی هیچکس نبود کنارتم،تو نباید از من دور باشی،این فقط منم که بهت نشون میدم هیچکس اونقدرام که تو فکر میکنی خوب نیست.
یه دیالوگی بود که هر بار شنیدمش حس کردم که چقدر درسته و چقدر تو زندگیم اتفاق افتاده، میگفت:
«وقتی آدم ی چیز خیلی با ارزش و از دست میده و مدت طولانی به خاطرش ناراحت میمونه ، اگر دوباره چیزیو از دست بده دیگه به اندازه اولین بار ناراحت نمیشه ، شاید حتی طوری رفتار کنه انگار براش خیلی مهم نیست و برگرده به روال قبلی زندگیش ، میدونی آدم بعد از دست دادن ی سری چیزا سِر میشه ، خنثی میشه انگار که تموم احساساستتو از اعماق وجودت با اشکات ریخته باشی بیرون و حالا خالی از احساس باشی…»
دلم می خواد همون ۴ ۵ تا رفیقمو بردارم باهم بریم دریا و جنگل. پاشیم بریم خیابونارو قدم بزنیم.
بریم دربند. بریم لب کوه داد بزنیم بریم. کویر چادر بزنیم، شب کنار آتیش برقصیم. باهم کتاب بخونیم باهم آشپزی کنیم. باهم خرید کنیم باهم بریم کافه هات چاکلت بخوریم. باهم پاستا بخوریم. بریم بشینیم کنار جوب کیک و نوشابه بخوریم. باهم سختی بکشیم باهم رشد کنیم. دلم میخواد با همون ۴ ۵ تا رفیق زندگی کنیم. دیگه هیچ آدمی رو نبینم حتی عابر غریبه ایی که از جلوم رد میشه.
دلم میخواد بشینم همه حرفايي که يه عمر نتونستم به کسي بزنم رو بنویسم، همه اتفاقايي که لِِهَم کرد و هیچ كس نفهمید رو بنویسم،
دلیل همه عصبانیتام، ناراحتیام، بي حسیام، بي اعتمادیام، بدبینیام، سنگ بودنام، همشونو بنویسم،
همه ی اون حرفايي که حتي نمیتونستم به خودم بِگَمِشون رو بنویسم،
انقدر بنویسم تا مخم خالي بشه و چشمام پُر؛
انقدر بنویسم که دیگه حرفي نمونه تو گلوم، یه بار براي همیشه همشون رو بنویسم و بعد همشو آتیش بزنم!
بهش گفتم "از چشم افتادن یعنی چی؟! "
گفت:"بعضی آدما یکاری میکنن که دیگه نمیتونی دوسشون داشته باشی
ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوسشون داشتی تنگ میشه..."
خیلی راست میگفت، خیلی..
دیشب که نمیدانستم برای کدامین
یک از درد هایم گریه کنم!
کلی خندیدم...
- صادق هدايت
نمیتونه اين مرد شادی كنه
نمیتونه كه مثل مردم بشه
خداحافظی میكنه با خودش
میخواد كه بره تا ابد گم بشه
- سید مهدی موسوی
من آدم های بی پرده را دوست دارم آدم های رک بدون نقاب، آدم های که هر حرفی از دهانشان خارج میشود هرچند تلخ اما صادقانه است میتوانم ساعت ها با آنها حرف بزنم بدون اینکه نیاز باشد حرف هایشان را کنکاش کنم.
شبارو دوست دارم اما ترسناکن فکرایی که میان سراغت ترسناکشون میکنه فکر هایی که میگن پاشو پاشو برو پرواز کن . از یه جای بلند خودتو بنداز و زندگیتو شروع کن شروع یک مرگ دوباره
- علیرضا توکلی