اگه یکی یه روز ازم بخواد که یک نصیحت بهش بکنم بهش میگم "مبهم باش."
اگه حالت بده تو فضای مجازی جار نزن، اگه حالت خوبه تو فضای مجازی جار نزن. شاید هضمش سخت باشه ولی دوروبریات اگه از ناراحتیت خوشحال نشن، ناراحتم نمی شن. اگه با کسی تو رابطه ای به همه نشونش نده، اونا میدزدنش چون همه چیزای قشنگو واسه خودشون میخوان. از تصمیمات مهمت به کسی نگو، حسودن، باعث خراب شدنش می شن. غیر قابل پیشبینی باش، آدما غافلگیر شدنو دوست دارن. داستان زندگی و گذشتت چیزیه که فقط به خودت مربوطه، واسه هرکی هرکی سفره ی دلتو باز نکن تا حتی تو ذهنشونم توانایی اینو نداشته باشن که قضاوتت کنن.
تمام احساستتو بروز نده. اجازه نده بفهمن که راجبشون چه فکری میکنی. نذار از موندنت مطمن شن. درواقع اونارو از هیچ چیزی مطمئن نکن. این آدما عاشق ماجراجویین، بذار انقد دنبالت بگردن تا بالاخره خودشون کشفت کنن. اینجوری قشنگ تره؛ هم واسه اونا، هم واسه تو.
یه کلمه ی سوئدیه “Smultronstället"که معنی
میشه"توتفرنگی وحشی"به کسی میگن که یه
جای خاصه که به قلب آدم نزدیکه که بقیه
نمیتونن به راحتی بهش دست پیدا کنن،جاییه
که تنها با اون آدمی که دوستش داری خلوت
میکنی و احساس راحتی میکنی.مثل وقتی
که ناراحتی و فقط میتونی حرف دلتو به
یه نفر بزنی درست مثل تو که توت
فرنگی وحشی زندگیمی :)
صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ : تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست، دل من با دلهاست،
دوستانی دارم بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من ، قلبشان منزل من…!
صافی آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ
تنت گرم
دعایت با من...
- سهراب سپهری
تعادل کنترل احساساتم از دستم در رفته یا انقد بی حس و ریلکسم ارومم که چیزی نمیتونه عصبی و ناراحتم کنه،یا انقدر حساسم که با کوچیکترین چیز عصبی میشم و کنترل خودمو از دست میدم،حد وسطمو بدجوری گم کردم.
چرا شبای بهار اینجوریه؟
دلت میخواد یکی بکِشتت توی بغلش
شب تا صبح بیدار در سکوت کامل و نور کم با زیر صدای نفس هاتون فقط و فقط و فقط بغل هم باشید، همین.
-سجاد ابطحی
یه افسانه هست که میگه:
فرشته هایی که عاشق یه انسان میشن بالهاشون رو به خاطر معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن.
میانِ آفتابهای همیشه
زیباییِ تو لنگریست ــ
نگاهت شکستِ ستمگریست ــ
و چشمانت با من گفتند
که فردا روزِ دیگریست.
در ساحل غم خود افتاده ای و با هر موج غم هایی به سراغت می اید ، آنها تورا میخواهند ؛
میخواهند ک تورا به درون خود بکشند در امواجِ غم های خود غرق میشوی خود را رها میکنی و این امواج تورا پرتاب میکنند از غمی به غم دیگر بدون وقفه.
تو هم انتظار میکشی ، انتظار ساحل غم را شاید که دقیقه ای میتوانستی در آنجا از امواج غم اسوده باشی .